تبليغاتX
شرنگ
شبانه های تنهای شب

۱. شاید بسیاری سال ۸۵ را سال افول قدرت احمدی نژاد بدانند. احمدی نژاد ضمام امور را در شرایطی به دست گرفت که تمامی ارکان نظام، از مجلس و قوه قضاییه گرفته، تا نیروهای نظامی و انتظامی و حتی احزاب و گروه های سیاسی ای که در دوران خاتمی آن همه مته به خشخاش گذاشتند، حمایت همه جانبه خود را از دولت نهم اعلام کردند. حمایتی که به ضئم بسیاری حتی دولت میرحسین موسوی هم از آن محروم بود. اما احمدی نژاد، استاد دانشگاهی که تنها تجربه اجرایی اش شهرداری تهران بود، پستی که با حمایت جامعه مهندسین و شریک قدرتمندش جمعیت ایثارگران و با کناره گیری مصلحتی هیئت موتلفه به دست آورده بود، نه این که قواعد بازی سیاسی را نیاموخته باشد، که حتی علاقه ای به یادگیری آن هم نداشت. بی توجهی به سهم خواهی هایی که بعد از هر پیروزی طبیعی می نماید از یک سو و ناتوانی رییس جمهور در عملی کردن وعده های انقلابی خود که تضعیف جایگاه او را در میان توده ای که نقطه اصلی قوت احمدی نژاد به حساب می آمد از دیگر سو، سبب شد که نه تنها رقیبان شکست خورده، سر از لاک سکوت خود درآورند که حتی صدای حامیان سرسخت دولت عدالت هم بلند شود. احمدی نژاد که پیش از این به خاطر بی توجهی به برنامه های زیرساختی و بنیادی و تکیه اغراق آمیز بر شعارهای به قول خودش «حامی دهک پایین جامعه» و به قول خیلی ها «مردم فریبانه» مورد انتقاد قرار می گرفت، از پوشاندن جامه عمل به همان وعده های پوپولیستی خود نیز ناتوان ماند

نداشتن برنامه ریزی مدون و مشخص، نیروهای ضعیف و بدون تجربه مدیریتی، مشاورانی که در دو سال گذشته کاری جز تعریف و تمجید از شعارهای رییس جمهور محبوب انجام نداده بودند، همه و همه دست در دست دادند تا کشور علی رغم قیمت بالای نفت در بازارهای جهانی، به ورطه سقوط اقتصادی کشانده شود. رییس جمهور جوان، برای جبران بدقولی هایش دست به دامان پول نفت شد. پول بی حسابی که از مجاری غیرنرمال و با کاربردی صرفا مُسکن وار، به بازار تزریق شد و به تبع آن رقم تورم، که خاتمی با وجود تمام بحران های داخلی و خارجی دوران ضمام داریش، آن را تک رقمی کرده بود، دوباره دو رقمی شد

احمدی نژاد دولت را در شرایطی تحویل گرفت که به خاطر افزایش قیمت نفت، شرایط مساعد روابط خارجی، چه در سطح منطقه ای و چه در سطح جهانی، ثبات نسبی اقتصادی، که یکی از دلایلش ابتکار خاتمی در تاسیس صندوق ذخیره ارزی بود، و دلایل زیاد دیگری که از حوصله این مقال خارج است، به اعتراف بسیاری، بی دردسرترین و آماده ترین دولت را در یک صد سال اخیر ایران در دست گرفت و علی رغم حمایت های همه جانبه ای که اشاره شد، نه تنها هیچ گام موثری برای توسعه و پیشرفت هر چه بیشتر برنداشت، که روز به روز کشور را در جهات مختلف به ورطه بحران کشاند. تا جایی که حتی آیت ا... خامنه ای هم در نقد دولت نهم سخن راند. مقام رهبری همواره تلاش برای حفظ وحدت نظام را یکی از وظایف اصلی خود دانسته و به آن پایبند بوده است. وظیفه ای که به خاطر احساس مسئولیت نسبت به آن، در دوران اوج انتقادهای ناجوانمردانه علیه خاتمی، در سخنرانی ای قاطع و کلیدی، به حمایت از دیدگاه های خاتمی پرداخت و دکترین «مردم سالاری دینی» را بر اساس دکترین «مردم سالاری» که پیش از این خاتمی آن را عنوان کرده بود، مطرح ساخت. وقتی همین آقای خامنه ای، با وجود تمام اشتراکات اعتقادی اش با احمدی نژاد، به نقد دولت نهم برمی خیزد، بیش از پیش می توان به وخامت اوضاع پی برد

۲. پیرامون نابسامانی هایی که احمدی نژاد، یک تنه، مسببش بوده است، سخن بسیار شده. ولی نکته ای که در سال گذشته کاملا مشهود بود و در کمال تعجب جای خالی اش در مطبوعات این روزها، که عمدتا به بررسی وضعیت ایران در سالی که گذشت پرداخته اند، دیده می شود، نقش پررنگ و حیاتی برخی از شخصیت های برجسته نظام، علی رغم عدم تطابق با وظایف ارگانی و تعریف شده شان، در حوزه سیاست خارجه ایران است

مسئله ای که با تشکیل «شورای راهبردی روابط خارجی ایران» به دستور رهبری و با عضویت ولایتی، خرازی، شمخانی، شریعتمداری و طارمی، نمود علنی و رسمی یافت. البته پیش از این، تجربه واگذاری پرونده هسته ای ایران به شورای عالی امنیت ملی را در دوران خاتمی داشته ایم. پس از بحرانی شدن پرونده هسته ای ایران و در پاسخ به هیئت اروپایی که نبود مرجع تصمیم گیرنده مشخص در ایران را یکی از گره های پرونده هسته ای می دانست، پرونده هسته ای به شورای عالی امنیت ملی، به ریاست وقت حسن روحانی واگذار شد

اقدام اخیر رهبری، بیش از هر چیزی، نشان دهنده وخامت اوضاع ایران در حوزه سیاست خارجه است، که نهایتا منجر به تاسیس این شورای راهبردی برای «کمک به تصمیم گیری های کلان و جست و جوی افق های نو در روابط خارجی جمهوری اسلامی و بهره مندی از نظرات نخبگان در این عرصه» شد

البته این شورا اولین ضربه گیری نبود که از سوی جمهوری اسلامی برای خنثی کردن واکنش جهانی، نسبت به دیپلماسی نابخردانه رییس جمهور در حوزه روابط خارجه، تعبیه می شد. قبلا در برخی محافل مطرح شده بود که سفرهای اخیر خاتمی به اقصا نقاط دنیا، اهداف و دست آوردهایی بیش از «سفرهای شخصی یک رییس جمهور بازنشسته» دارد. علاوه بر آن حضور علی اکبر ولایتی، دیپلمات کهنه کار، منطقی و متعادلی که ۱۶ سال بر مسند وزارت خارجه ایران تکیه داده بود، در پرونده هسته ای و سفر او به روسیه، یکی دیگر از تلاش های بزرگان عرصه سیاست ایران در جهت کنترل اوضاع جهانی بود

شاید کوبنده ترین اقدام بیت رهبری در نفی مواضع احمدی نژاد، مصاحبه مشاور رهبری با روزنامه فرانسوی بود که در آن رسما اعلام شد که ماجرای هلوکاست، با برخی تصحیحات در اعداد و ارقام، مورد تایید جمهوری اسلامی است

کار به حوزه روابط خارجی هم محدود نشد. برنامه بودجه سال ۱۳۸۶ چنان فاجعه بار است که به گفته «سعید لیلاز» نه مجلس و نه حتی خود هیئت دولت جرات به عهده گرفتن مسئولیت آن را ندارند و در حال پاس کاری اند. اوضاع نابسامان داخلی که موجب شد برای اولین بار، رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، به پشتوانه رهبری، اقدام به خط و نشان کشیدن برای دولت کند. این بار هاشمی رفسنجانی که به قول کارگزارانی ها، مرد بحران هاست، پس از سکوتی دو ساله، ناگزیر به متن فراخوانده شد تا در مورد اوضاع بحرانی ایران به احمدی نژاد هشدار دهد

۳. سال ۸۵ مملو از تلاش های بی دریغ بزرگان عرصه سیاست ایران جهت حفظ تمامیت ارضی ایران و خنثی سازی اقدامات تحریک آمیز احمدی نژاد بود. سالی که با حمایت رهبری، تا جای ممکن، تصمیم گیری در مورد مسایل کلان کشوری به نهادها و شخصیت هایی موازی با دولت واگذار شد. سالی که همه، صرف نظر از تفاوت ها و اشتراکات اعتقادی، دست در دست هم دادند تا سنگ هایی که احمدی نژاد به چاه می اندازد را دربیاورند

سال ۸۵ به راستی سال ضربه گیرها بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:24  توسط محسن  | 

1. ساموئل هانتینگتون در نظریه «برخورد تمدن‌ها» جهان را به 6 تمدن مادر تقسیم می‌کند:

چینی‌ها (شامل کشورهای چین و ژاپن و دیگر کشورهای حوزه خاور دور)

هندی‌ها

ایرانی‌ها (البته نامی که هانتینگتون در کتابش آورده، «تمدن ایرانی-اسلامی» است. ولی با پذیرش این نظرِ به جا که امروزه اسلام یعنی شیعه و شیعه یعنی ایران، ما آن را همان تمدن ایرانی می‌خوانیم)

«احتمالا افریقا» (از آن رو «احتمالا افریقا» که فرهنگ مردمان افریقا از یک سو زیر مجموعه هیچ کدام از این تمدن‌های مادر قرار نمی‌گیرد و از دیگر سو قابلیت مطرح شدن به عنوان یک تمدن را هم ندارد)

تمدن ساکنان قدیمی امریکای جنوبی

و نهایتا تمدن اروپا و امریکای شمالی (اسلاو- ارتودکس)

قصدم خلاصه‌نویسی این کتاب نیست. کوتاه سخن این که هانگینتون در این میان، تمدن اسلاو-ارتودکس را تمدن غالب می‌داند که دیگر تمدن‌ها با گذشت زمان در مقابل آن محکوم به شکست‌اند؛ یا در آن حل شده‌اند و یا حل خواهند شد. مصداق‌های روشن این ادعا را به وضوح می‌توان دید. تعاملات سیاسی– اقتصادی– اجتماعی گسترده‌ای که کشورهای حوزه خاور دور، امریکای جنوبی و هندوستان با اروپا و امریکا دارند؛ نه تعاملی از نوع دیالکتیکی سازنده در جهت ارتقا هر دو تمدن، که تقابلی در جهت حذف یکی و جایگزین شدن دیگری؛ همان سخن معروف که «جهانی سازی یعنی همه دنیا مگدونالد بخورند» روراست باشیم، افریقا هم که اصلا به حساب نمی‌آید

ولی استثنائی که وجود دارد و هانتینگتون هم مخصوصا به آن اشاره دارد و اصلا بحث «برخورد تمدن‌ها» بر اساس این استثنا مطرح می‌شود (که اگر قرار بر حل شدن همه تمدن‌ها در یکی بود، دیگر برخوردی به وجود نمی‌آمد) ایران است و تمدن ایرانی

هانتینگتون دلایل زیادی مطرح می‌کند که بر اساس آن‌ها حل شدن تمدن ایرانی در تمدن اسلاو- ارتودکس غیر ممکن است. پس تنها راه باقی‌مانده برخورد است. حذف یکی و بقای جاودانه دیگری و جالب، پیشگویی هانتینگتون مبنی بر این که بنا بر بنیادهای استواری که تمدن ایرانی دارد، برنده این میدان ایران خواهد بود مگر اینکه جامعه غرب تدابیر خاصی بیاندیشد

2. نظریه هانتینگتون، نظریه جدیدی نیست که تا به حال کسی  به آن نیاندیشیده باشد. تاثیر مستقیم کشف و شهود این حقیقت بزرگ، در تک‌تک وقایع‌نگاری‌های گذشتگانمان پیرامون برخوردهای خصمانه جهان غرب با ایران به عینه دیده می‌شود

مثالش را از چند دهه اخیر می‌آوریم که ما همه شاهدان زنده‌ای هستیم بر این واقعه. ابتدا بگویم که قصد تبلیغ برای نظام و گل و بلبل نشان دادن مملکت خراب شده‌مان را ندارم. ولی وقتی کلاه خود را قاضی کنیم می‌بینیم که در بسیاری موارد از نظر جامعه جهانی به عنوان بدترین‌ها شناخته شده‌ایم کما اینکه بدترین نیستیم (اگر چه با بهترین‌ها هم خیلی فاصله داریم) ایران در مقایسه با کشورهای خاورمیانه، آیتم‌های دموکراتیک یک حکومت مدرن را به مراتب بیشتر داراست. از بحث اصول چهارگانه لیبراسیون که پایه دموکراسی بر آن نهاده می‌شود گرفته تا آزادی انتخابات، آزادی بیان، حقوق اقلیت‌ها و... فاصله‌های عمیقی با کشورهای اطرافمان داریم. در کشورهای حوزه خلیج فارس اصلا دموکراسی معنایی ندارد. رسانه‌ای وجود ندارد که بخواهد روزنامه‌نگاری داشته باشد (حال این روزنامه نگار آزاد باشد یا در زندان) هیچ مفهوم انسانی‌ای برای زن تعریف نشده است که حالا این زن بخواهد حقوقش احقاق بشود یا نه. در کجای دنیا شاه و خلیفه به آن معنایی که در شیخ‌نشین‌ها هست، وجود دارد (با متمایز کردن اشرافیتِ صرفا تشریفاتی در کشورهایی نظیر انگلستان یا ژاپن). اشتباه نکنید، نمی‌خواهم با توصیف شرایطِ افراد مفلوک‌تر از خودمان زندگی را زیبا نشان دهم که در جواب بگویید چرا با بالاسری‌ها مقایسه نمی‌کنی. حرفم چیز دیگری است. حرفم این است که داعیه داران حقوق بشر، خیلی بیشتر از آن چیزی که حقمان است با ما دشمنی و معاندت می‌کنند و این دلیل دارد. سازمان ملل که بهتر است آن را «سازمان اتحاد اسلاو- ارتودکس» بنامیم در خیلی از موارد، خیلی کشورهای بدتر از ما را رها کرده و هر روز به بهانه‌ای وجهه جهانی ایران را بیشتر از دیروز تخریب می‌کند

و تمام این‌هادلیل دارد و دلیلش همان است که هانتینگتون می‌گوید. تمدن ایران در تمدن غرب حل نمی‌شود، پس باید حذف شود

3. جای تاسف دارد که بسیاری از ما ناآگاهانه در راهی قدم می‌گذاریم که به جایی جز تحقق مطالبات غرب و به تبع آن حذف ما از معادلات سیاسی- جغرافیایی جهان نمی‌انجامد. مثال واکنش ما و بسیاری از بزرگان ما در مواجه با فرهنگ غرب مثال داستان آن خیاطی است که پادشاه لخت را به خیابان می‌فرستد و می‌گوید «احمق‌ها لباس شاه را نمی‌بینند» و صدای هیچ کس هم در نمی‌آید. سال‌ها وقت و عمر خود را هزینه می‌کنیم برای هر چه بیشتر غرق شدن در فرهنگ غربی ولی نهایتا اگر دید حقیقت‌جو داشته باشیم برمی‌گردیم سر نقطه اول و حسرت سال‌های از دست رفته. دکتر بشیریه می‌گفت: «سی سال هگل شناسی خواندم و حالا می‌فهمم که سی سال عمرم را هدر دادم» بحثی که هانتینگتون هم به آن اشاره دارد و دکتر جواد طباطبائی به کمال آن را باز می‌کند. طباطبائی اندیشمندی که اعتقاد دارد ما ریشه‌ها را رها کرده‌ایم و به سطح چسبیده‌ایم و اصرار بر این که کلید هر قفلی در مبانی و مبادی ساختاری یک جامعه نهفته است. طباطبائی، امپراتوری هخامنشیان را با امپراتوری بلامنازع امروز امریکا مقایسه می‌کند و در تمام تاریخ فقط این دو امپراتوری را نماد جهان تک قطبی می‌داند. وی با اشاره به این نظریه که ریشه و زیرساخت هر ملتی دو بعد دارد: تمدن و معنی که قدرت زاییده تمدن است، و فرهنگ زاییده معنی، و مثل هانتینگتون همین معنی را وجه برتری تمدن ایرانی بر تمدن اسلاو- ارتودکس می داند

چرا معماری ما، موسیقی ما، هنر ما و هر آنچه که از روزگاران دور به یادگار مانده است اینقدر آرامش بخش است. طرح گنبدها، حیات مرکزی و بلندترین نقطه هر ساختمان که دقیقا در مرکز ثقل آن است، موسیقی‌ سنتی که هر چقدر هم از آن دور باشیم باز هم گاهی عطشش را با تمام وجود حس می‌کنیم (مثل خدایی که شب امتحان به یادش می‌افتیم) روراست بگویم، هر وقت که از زمین و زمان خسته می‌شوم، هر وقت که دیگر رمقی برای مبارزه پیگیر در جهت مترقی‌نمایی ندارم، کافکا و ساتر و بقیه کوفت و زهرماری‌ها  را به کناری می‌اندازم و پناه می‌برم به «کلیدر»ی که در کنار آوای شجریان خوانده می‌شود

حتی اگر از نظر شیوه حکومت‌داری هم بخواهیم مقایسه کنیم باز هم ما جلوتر هستیم. سیستم بروکراسی که ظاهرا ابداء غرب به نظر می‌آید در گذشته با جزییات دقیق و کامل در ایران اجرا می‌شده است. از امیر راه و امیر امنیت و سایر امیرهایی که نقش همان وزرا را داشته‌اند تا امیرالامرا که می‌شود نخست وزیر، گرفته تا سیستم قضایی پیچیده‌ای که بالغ بر 40 نوع دادسرای اختصاصی که همه زیر نظر قاضی‌القضات بوده است و حتی همین شوراهای حل اختلاف که دیگر خیلی جدیدند هم نمونه‌اش را در گذشته داشته‌ایم که هیچ قاضی‌ای نمی‌توانسته به تنهایی حکم صادر کند و تصمیم‌گیری‌ها شورایی بوده است و مثال‌های دیگری از این دست که در مجال این مقال نیست

در مقابل غرب چه دارد. نمی‌خواهم مبادی تمدن غرب را ناچیز جلوه دهم ولی هر چه که آنها دارند، ما بهترش را داریم. همه چیز غرب انگار آدمی را وامی‌دارد به فریاد کشیدن، به رمیدن، انگار آدمی ماشینی است که با هر وسیله‌ای وادارش می‌کنند که تمام انرژی‌اش را به بیرون تخلیه کند، انرژی‌ای که در سطح زمین پخش شود برای سیر افلاک. و در مقابل انگار همه چیز ما آدمی را دعوت می‌کند به جذب انرژی از محیط پیرامونش و تمرکز این انرژی، باز هم برای سیر افلاک. تمدن ایرانی همه چیزش در بازگشت به خود است و به خود رسیدن. حتی سکسش هم معنی الهی پیدا می‌کند (اشاره به اعتقادات مهرپرستان که سکس را وسیله‌ای می‌دانستند برای جمع نرینگی و مادینگی و در نهایت عروج به سمت ذات اقدس که ترکیبی است از این دو) اما در مقابل زندگی سرمایه‌داری همه تلاشش در از خود بیگانگی است. انسان‌های الینه شده‌ای که بیشتر به ماشین‌هایی می‌مانند برای راندن این ماشین غول پیکر. همان ایرادی که مارکس از امپریالیسم می‌گرفت (بر خلاف تصور اکثر چپ‌های ما که اقتصاد را رکن اصلی مارکسیسم می‌دانند، درگیری اصلی مارکس با امپریالیسم دقیقا همین از خود بیگانگی و فراموش کردن نفس است که تمدن بدون پشتوانه معنایی امروز غرب بر آن دامن می‌زند)

4. یادآور می‌شوم دکترین مهندس بازرگان را که می‌کوشید تا «دولت» را به عنوان یک مفهوم و یک تعریف به مردم بفهماند و بفهماند که «دولت» فرق می‌کند با «دولتمردان» حرفم این نیست که به‌به چه کشور خوبی داریم، چه مسئولان دلسوز و باکفایتی داریم. حرف من این است که اگر می‌خواهیم چیزی را عوض کنیم، اگر می‌خواهیم چیزی را اصلاح کنیم، منطق این اصلاح را بر ارزش‌های خودمان استوار کنیم. پیشرفت را از کانال معنایی و فرهنگی خودمان جستجو کنیم

پ.ن1. فرهنگ غرب «چرا» گفتن را به آدمی می‌آموزد. «چرا» گفتن خوب است ولی وقتی که بدون پیشداوری «چرا» گفته شود. غرب به ما «چرا» گفتن را می‌آموزد ولی قبل آن پیشداوری منطبق بر اهداف خودش را. نمونه‌اش همین تعریف تروریست و تروریزم که امروز دیگر همه جهان آن را بد می‌دانند و کشوری مثل ایران تمام سعی‌اش این است که بگوید من تروریست نیستم. در صورتی که کمی به معنایی که از این واژه برایمان ساخته‌اند نمی‌اندیشیم. وقتی سرباز آمریکایی روز روشن، با یونیفرم رسمی ارتشش و در زیر سایه پرچمش راه می‌افتد در ویتنام، در کزوو، در افقانستان و امروز هم در عراق آدمکشی می‌کند و من ایرانی که این جنایات را می‌بینم و از طرفی لباس ارتشم آنقدر قدرت ندارد که بتوان با آن در روز روشن انتقام گرفت، خب با پشتوانه لباس شخصیم این کار را می‌کنم.

پ.ن۲. عباس معروفی می گوید: «ما در درازای تاریخ مستراح داشته ایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. ... بسیار چیزها هست که ما داریم و این ها ندارند، فقط باید یاد بگیریم و قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد می گیریم»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:36  توسط محسن  | 

گویند معتادان بر دو دسته اند: معتادان متحرکه و معتادان ثابته.

معتادان متحرکه آنان اند که گهگاهی با دوستان بر زیر آسمان نیلگون نشینند و سیخ بر سنجاق کشند و به رتق و فتق امور یومیه بپردازند.

معتادان ثابته آنان اند که صبحگاه تا شامگاه در کنج اتاق نشینند و آسمان نیلگون نبینند و سیخ بر سنجاق کشند و به تذکار امور ماضیه بپردازند.

به یمن دولت فخیمه، حال و حکایت ما فعالان دانشجویی هم شده احوالات فعالان ثابته. تنها کارمون شده تذکار ایام ماضیه.

بابت غیبت طولانی مدتم از همه دوستان عذر می خوام. قول میدم جبران کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط محسن  | 

جون ما مملکت گل و بلبل و داری به خدا؟ من که هنوز دانشجویم و سرم نرفته تو کار، بابت این تعطیلی خرکی کلی متحمل زیان اقتصادی شدم. اونایی که سرشون تو کاره دیگه واویلا. آی ملت حال کردن. همینه دیگه. سر ملت علاف و بیکار و بی برنامه و بی همه چیز رو به همین راحتی میشه گول مالید. دمش گرم خدایی. یه رییس جمهور داریم، تا نداریم (بقیه اش رو هم خودتون بلدین) جهت ختم کلام هم عرض کنم که "خواهر و مادر"

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:49  توسط محسن  | 

قبل از پل ورودي ساري به دست راست مي‌پيچي. محله‌اي به نام ذغال‌چال. چيزي فراتر از حاشيه نشيني. چند كوچه پس كوچه تنگ با چاله چوله‌هاي گِلي را پشت سر مي‌گذاري تا امانتي بابا را به يك دوست قديمي برساني. به دنبال دري كوچك كه با ضد زنگ رنگ شده است، مي‌گردي. اما بر خلاف انتظار، آدرس به در دو لت بزرگ زرد رنگي ختم مي‌شود. در نيمه باز است. نگاهي به آدرس مي‌اندازي و نگاهي به داخل حياط. با شك و ترديد تكه سنگي برمي‌داري و بر در مي‌زني. پسر بچه‌اي تپل مپل به سمت در مي‌دود

- بفرماييد

- منزل آقا...

آدرس درست است. در را عوض كرده‌اند تا پيكاني كه چند ماه پيش با يك وام 3 ميليون توماني خريده‌اند را شب‌ها در حياط بگذارند. مادرِ خانه از اتاقكي كه با بلوكه‌هاي سيماني، نبش كوچه ساخته شده و گويا كارگاه خياطي اوست، بيرون مي‌آيد. آشنايي مي‌دهم. لپم را مي‌كشد

- بزرگ شدي آقا محسن

15 سال پيش مرا ديده. زماني كه دوچرخه كمك‌دار سوار مي‌شدم و حالا كه با ماشين من را مي‌بيند، حسابي جا مي‌خورد. حياط گِلي به تراسي ختم مي‌شود كه دو طرفش را دو ديواره 35 سانتي احاطه كرده است. گويي روزي قرار بوده بر اين ديوارها سقفي جا خوش كند ولي استطاعت مالي صاحب‌خانه اجازه اين كار را نداده است. گوشه سمت راست تراس،‌ در ضلع شمالي آن، چهار ديواري كوچكي قرار دارد كه گويا سرويس بهداشتي است. البته بعدا متوجه مي‌شوي كه از آن به عنوان حمام هم استفاده مي‌شود. كنار اين حمام، سايباني ساخته شده و زير آن سينك ظرف شويي. البته از سينك خبري نيست. صافي پلاستيكي‌اي است كه روي چهارچوبي از نبشي زنگ زده نصب شده و آبگرمكني كه در حياط است. علي‌رغم خستگي راه، از خير دوش گرفتن مي‌گذرم. تجربه دوش گرفتن در حمامي چوبي، آن هم با اين سرماي سر شب پاييزي كمي سخت به نظر مي‌رسد. دو اتاق نيم‌بند در ضلع جنوبي تراس قرار دارد. يكي آشپزخانه و ديگري، تمام آنچه كه آقا... با همسر و دو پسرش بايد در آن زندگي كند. بابا از وضع بد مالي آن‌ها گفته بود ولي با ديدن اين مثلا خانه، چنان جا مي‌خورم كه تا چند دقيقه مات و مبهوت، غرق در نظاره اطرافم مي‌شوم و غافل از پاسخ دادن به حال و احوال‌هايي كه مسلسل‌وار از سوي مادر خانه بمبارانم مي‌كند. تصميم مي‌گيرم چايي‌اي بخورم و امانتي را تحويل بدهم و بروم. ولي اصرارهاي بي‌امان ميزبان، شرمنده‌ام مي‌كند و مي‌مانم

آقا... مسافر كشي مي‌كند و براي ديدنش بايد تا آخر شب منتظر بمانم. پسر بزرگ خانه هم نقاش ساختمان است و هنوز از سر كار نيامده. چند ماهي از من كوچكتر است. ياد روزي مي‌افتم كه براي اولين بار حركت مهره‌هاي شطرنج را به من ياد داد. تنهاخاطره‌اي كه از او دارم

به بهانه تدارك ميوه و چايي از سوي ميزبان، دقايقي را در اتاق موصوف، تنها مي‌مانم. اتاقي4*3 كه كف‌پوش آن، فرش كهنه زهوار در رفته‌اي است، با كمدي كوچك در گوشه‌اي و تلويزيوني در گوشه ديگر. روي كمد، جعبه‌اي كه با كاغذ كادو پيچيده شده،‌ قرار دارد. جعبه‌اي كه كتابخانه پسر كوچك محسوب مي‌شود. با كتاب‌هاي درسي سوم راهنمايي كه تازه جلد شده است. روبرويم، روي ديوار شرقي اتاق، طاقچه‌اي با دو رديف كتاب ديده مي‌شود. جلو مي‌روم تا كتاب‌ها را بهتر ببينم. آثار ماركس و لنين از همه بيشتر به چشم مي‌زند. كتاب‌هايي از انگل، «نبرد من» هيتلر، رمان‌هايي از داستايوفسكي و تولستوي و ژيل‌بلاس، «كليدر» محمود دولت‌آبادي، مجموعه كتاب‌هاي شريعتي و مطهري و كتاب‌هايي ديگري كه اسمشان هم تا به حال به گوشم نخورده است. لحظاتي مست تماشاي كتاب‌ها، از محيط اطرافم فارغ مي‌شوم كه با صداي در اتاق به خود مي‌آيم. پسر كوچك با سيني چايي وارد اتاق مي‌شود. سيني را مي‌گذارد و تعارفي مي‌زند. شلوارش را مي‌پوشد و بيرون مي‌رود. چايي را مي‌خورم. از غيبت مادرِ خانه و سر و صدايي كه از آشپزخانه مي‌آيد و پسر كوچك كه با شلوار بيرون رفت، چيزي به ذهنم مي‌رسد. وارد آشپزخانه مي‌شوم. مادر در حال رنده كردن پياز است. هزار و يك جور سوگند و صلوات مي‌خورم كه شام خورده‌ام تا براي من به درد سر نيافتد. ولي باز هم اصرارهايم كارگر نمي‌افتد. فقر و تنگدستي، هنوز موفق نشده كه مناعت طبع اين خانواده را كور كند. عذرخواهي مي‌كند كه تنهايم گذاشته است. مي‌گويد كه تا چند دقيقه ديگر پسرش هرجا كه باشد، مي‌آيد

خلاصه. آقا... مي‌آيد. شام مختصر و آبرومندانه‌اي كه تدارك ديده شده را مي‌خوريم. زن و شوهر نگاه‌هايي را رد و بدل مي‌كنند و در نهايت آقا... مي‌گويد: «بيار. آقا محسن خوديه» بساط ترياك آماده مي‌شود. سيخ و سنجاق و پيك‌نيك. چند پك كه مي‌گيرد و خستگي كه از تنش درمي‌آيد، چانه‌اش گرم مي‌شود. از هر دري مي‌گويد. از فيلم مزخرفي كه از تلويزيون در حال پخش است. از گراني شكايت مي‌كند. از احمدي‌نژاد. صحبت به سياست و انقلاب و شاه و... كشيده مي‌شود. از هر چيزي مي‌گويد، الا خودش. چيزي كه شايد بيشتر از هر چيز ديگري مايل به شنيدنش هستم. دوست دارم از خودش بگويد. از سرنوشت پسر بچه‌اي كه تمام دوران راهنمايي و دبيرستان، همكلاس عمويم بوده. عمويي كه الان معاون شركت نفت است و تمام دوران تحصيل، به ندرت موفق به كسب نمره‌اي بيشتر از آقا... در دروس تحصيلي‌اش شد. دوست دارم از مردي بگويد كه به جرم «فكر كردن» تمام مدتي كه عمويم در دانشگاه، مشغول دوست دخترهاي چندگانه‌اش بوده، را در گوشه بازداشت‌گاه‌ها  و  زندان‌‌ها به سر برده است. از مردي كه توبه نكرد و به جرم اين كه نمي‌خواست بهشت را در آسمان‌ها جستجو كند، از هستي ساقط شد. كلاسوري مشتمل بر چيزي حدود 250-300 برگه A4 كه پشت و رو، دستنويسي شده ‌را نشانم مي‌دهد. مي‌گويد رماني است كه چند سال پيش نوشته و به دليل مشغله زياد، حتي يك بار فرصت بازخواني‌اش را پيدا نكرده است...

هنوز زنگ صدايش در گوشم است و فكر نمي‌كنم به اين زودي‌ها قادر به فراموش كردنش باشم. مطمئنم كه تا پايان دنيا بايد سياهي سايه سردي كه از آشنايي با اين خانواده، بر روحم نشسته است را به دنبال بكشم. در يك خانواده 4 نفري، سه نفر از بوق سگ شروع به سگ دو مي‌كنند، تا پسر كوچك خانواده بتواند درس بخواند و به جايي برسد. به ياد دو خانواده‌اي كه در همسايگي‌مان زندگي مي‌كنند مي‌افتم. دو خانه به فاصله 30-40 متر از يكديگر. يكي متعلق به خانواده متملكي كه دخترش به زور هزينه‌هاي هنگفتي كه از عنفوان تحصيل برايش صرف مي‌شده،‌ در دانشگاه تهران پزشكي مي‌خواند، و ديگري، خانواده‌اي با شش فرزند كه پدرشان را در كودكي از دست داده‌اند. دو دختري كه در 17-18 سالگي به خاطر فشارهاي اقتصادي مجبور به ازدواج‌هايي ناخواسته مي‌شوند و دو پسر بزرگتر كه كارگر نانوايي‌اند و فرزند پنجم كه به دانشگاه راه پيدا كرد. فرزندي كه تمام اميد خانواده است. خانواده‌اي كه چهار قرباني داد تا فرزند پنجم بتواند در دانشگاه تحصيل كند. دانشگاهي كه البته آن هم ديگر به بازار مكاره تبديل شده است. «ليسانس سه تا صد تومان»

دكتر بشيريه سر يكي از كلاس‌هايش گفته بود كه «اين مملكت را فقط با شيره خوب و بهمن كوچك مي‌شود تحمل كرد» گوشه تمام صفحات دفترچه يادداشتي كه اين خطوط را بر آن مي‌نگارم، نوشته است «كه ايران بهشت است و اقليم عشق» ريدم به اين بهشت و به اين اقليم و به اين عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:11  توسط محسن  | 

در جايي خواندم که تاريخ هرگز قضاوت نمي‌کند، بلکه سينه خود را در اختيار ما مي‌گذارد تا آن را بشکافيم و رويدادهاي نهفته آن را بيرون بکشيم. اين ماييم که قضاوت مي‌کنيم

نه قصد تاريخ‌نگاري دارم و نه قصد قضاوت درباره تاريخ. فقط مي‌خواهم آنچه را که از کالبد شکافي اين سينه مثله شده در چند سال اخير، بيش از همه نظرم را جلب کرده بنويسم

 

1. در بحث‌هاي دوستانه بارها دیده­ام هر وقت می­خواهیم هر کسي نقطه نظرات و ايده‌هايش را راجع به موضوعي مطرح کند، همه نطق‌ها کوتاه و چند جمله‌اي­اند. ولي در دور بعدي که قرار است راجع به ايده‌هاي يکديگر اظهار نظر کنيم و صحبت‌هاي هم را به نقد بکشيم، حرف‌ها به خطابه‌هاي قرايي تبديل مي‌شوند که هر کدام براي خودش بحر طويلي است. ما ايراني‌ها آفريده شده‌ايم که مته به خشخاش بگذاريم، که ايراد بگيريم و بدون اينکه هيچ طرح و برنامه بهتري داشته باشيم، مثل خاله زنک‌ها فقط غر بزنيم

 

2. بارها در تاريخ اين مملکت اتفاق افتاده که کسي بر مسندي نشسته و به دلايل مختلف مخالفاني داشته است. يکي جيره و مواجبش از صدقه سر اين آقا کم شده، دیگری اختلافات ايدئولوژيکي داشته و يکي اصلا با فيزيک او مشکل داشته است. به هر حال اين مخالفان دو آتشه به صرف مخالف بودنشان با او،  با يکديگر احساس اخوت و يگانگي کرده­اند، دست به دست هم ‌داده­اند و هر يک از گوشه‌اي دادي هوا کرده­اند. مخالفت با اين آقا مانند چتري، دشمنان خوني او را چند صباحي در کنار يکديگر نگاه داشته تا در زیر آن با هم آن قدر بگويند و بزنند و ببُرند که نيل به مقصود بشود ، آقا بَده برود و بگوید اين شما و اين هم افسار امور. و همیشه اينجاست که مشکل رخ مي‌نمايد. يک عده که با يک سري شعارها و اهداف کلي و ايده‌آلي مبارزه‌اي را شروع کرده‌ بودند،  حالا بايد کار اجرايي کنند. کار اجرايي‌اي که ديگر با کلي گويي پيش نمي‌رود و نياز به طرحي دقيق و با همه جزيياتش دارد. اما صحبت عمل که مي‌شود ديگر خبري از اغماض‌های کيلويي که دوستان ما در هنگام عقد پيمان برادري مي‌کردند و کرور کرور لگد بر آرمان‌هاي خود مي‌زدند که اتحادشان خدشه‌دار نشود، نيست. هر کس می­خواهد تمام جزييات کار دقيقا همان طوري پيش برود که او مي‌خواهد و لاغير. پيروزي مي‌شود توپ eight ي که با ضربه اول تمام توپ‌هاي ديگر را روي ميز بيليارد پراکنده مي‌کند. دقيقا با همان سرعت. Big bang. بعدش ديگر مهم نيست که چه شده يا حداقل اينجا نمي‌خواهم به آن بپردازم. يکي دو نفر که گردن کلفت‌تر بوده­اند بقيه را حذف کرده­اند و روز از نو و روزي از نو

 اين همان اتفاقي است که آن را در مشروطه تجربه کرديم. در انقلاب اسلامي تجربه کرديم. و در دوم خرداد. مشروطه که به تاريخ پيوست. از انقلاب هم چيزي جز شنيده‌ها در دستم نیست. ولي دوم خرداد را خوب به خاطر دارم. دوم خرداد 76 که يک راست بود و يک چپ. يک بد بود و يک خوب. همه کساني که تا آن زمان بر مسند قدرت بودند، يکدست همگي بد و همه کارهايشان بد، و اويي که مي‌آمد منجي موعود. قانون­مداري، عدالت، آزادي و... همه به صرف آمدن او محقق مي‌شد اگر مي­آمد. او آمد ولي از صبح سوم خرداد کم‌کم فضا عوض شد. سهم‌خواهي‌ها از اين پيروزي شروع شد. تازه فهميديم که چپ نه، بلکه چپ‌ها. آن هم چه همه. معلوم نبود اين همه ایدئولوگ و کارشناس و اصلاح‌طلب و... تا حالا کجا بودند که يکدفعه از زير عباي خاتمي سر برآوردند و همه هم مدعي. به جريان‌شناسي هشت ساله اصلاحات کاري ندارم. به اين­که در اين هشت ساله چه شد و بر اصلاحات چه گذشت؛ که بر خاتمي، مرد يکه ميدان، چه گذشت. به هيچ کدام اين‌ها کاري ندارم که خود دفتري است ديگر. انگيزه‌ام از نوشتن اين متن چيز ديگري­ست

3. خلاصه. رسيديم به انتخابات رياست جمهوري84. پرونده خاتمي که بالاخره خودش هم نفهميد سياه است يا سفيد، بسته شد. خاتمي هر چه که بود، ديو فولاد زره نبود که دشمنانش با ساختارهاي فکري متفاوت زير چتر دشمني با او دوباره دست اتحاد به يکديگر بدهند. خاتمي رفت و کلي کار نيمه‌کاره را رها کرد. کلي شعار قشنگ که هنوز خرشان مي‌رفت. حالا بيرقي که خاتمي برافراشته بود، نردباني شده بود که هر کس سعي مي‌کرد به آن چنگ اندازد و خودش را بالا بکشد. ديگر اصلاحات وسيله بود نه هدف. کسي نمي‌گفت چه کار مي‌خواهم بکنم بلکه هر کدام به طريقي مي‌گفتند که من راه خاتمي را بهتر ادامه مي‌دهم. چه با زبان اشاره و چه مستقيم. خاتمي در اين هشت سال اگر هيچ چيز را اصلاح نکرد، حداقل اين يکي را اصلاح کرد که اصلاحات بد نيست، خوب است. چه بسا عده‌اي کار را به جايي رساندند که از خاتمي هم اصلاح‌طلب‌تر شدند. فاشيست‌هايي که عمري را در انديشه‌هاي راکد و گنديده خود غوطه‌ور بودند و هشت سال چوب ماکياولي را لاي چرخ اصلاحات فرو می­کردند، يک شبه آنارشيست‌هايي شدند که مي‌خواستند همه چيز را کن‌فيکون کنند. حتي به خاتمي ايراد مي‌گرفتند که: «آقا! شما اين‌قدر دم از اصلاحات مي‌زنيد، اين شبه در ذهن مردم بوجود آمده است که حکومت اسلامي مخالف اصلاح است. اصلا اسلام يعني اصلاح و اصلاح‌طلبي» حرف‌هايشان آدم را ياد آن حکايتي مي‌انداخت که روزگاري ترک‌ها بر عليه کردها قيام مي‌کنند و مي‌ريزند توي خيابان و براي اينکه کردها را خراب کنند، شعار مي‌دادند: «ترک‌ها تاج به سرند- کردها ترک خرند»

۴. دور اول انتخابات برگزار شد و نتيجه چيزي بود که نصفش را هيچ‌کس پيش­بيني نمي­کرد. صعود هاشمي به دور دوم پذيرفته شده بود ولي فاجعه این بود که همه مي‌دانستند هر کس با هاشمي به دور دوم برود، رييس‌جمهور مي‌شود. هاشمي را آنقدر خراب کرده بودند که با هيچ آبي شسته نمي‌شد. هر چند از سوی دیگر باز دشمن مشترکی پيدا شده بود و چتر برادري دوباره افراشته. جرايد پر شد از پپسي‌هايي که گروه‌هاي مختلف براي هاشمي باز مي‌کردند. کارگزاران پرونده‌هاي قديمي پروژه‌هاي کيلويي سردار سازندگي را از بايگاني‌ها درآوردند. مشارکتي‌ها مي‌گفتند: «هاشمي را تبرئه نمي‌کنيم، اما مي‌بخشيم» اکبر گنجي سکوت کرده بود و هاشمي با چهره‌اي مظلوم مدام اظهار ندامت مي‌کرد و مي‌گفت که عوض شده است

ماجراي «ماري لوپن» و «شيراک» داشت تکرار مي‌شد. اما نه اينجا فرانسه بود و نه هاشمي، شيراک. مشارکتي‌ها هاشمي را بخشيدند، اما صدها و هزاران خانواده‌اي که به خاطر سياست‌هاي غلط اقتصادي دولت سازندگي چنان زمين خورده بودند که هرگونه اميد به بهبود شرايط زندگي در آنان خشکيده شده بود، نمي‌توانستند هاشمي را ببخشند. هاشمي تيشه بر ريشه زده بود. آن چنان زير ساخت‌ها را فداي رونما کرده بود که اگر دولت خاتمي (که با نفت بشکه‌اي 12 دلار شروع به بازپرداخت بدهي‌هاي خارجي کرد) نبود، وقوع فاجعه انساني مشابه کره شمالي يا سودان، اصلا دور از انتظار نبود. از طرفي هنوز خانواده‌هاي زيادي در روستاها بودند که از صدقه‌ سر طرح شهيد رجايي ارتزاق مي‌کردند. طرحي که شهيد رجايي بر مبناي براي کشاورزان از کار افتاده مستمري تعيين نمود و وعده «دولت رجايي» از سوي احمدي‌نژاد يادآور مردي بود که پشت تريبون سازمان ملل، کفش و جورابش را در آورد و يادگار زندان‌هاي ساواک را به نمايش گذاشت. مردي از مردم. مردي سختي کشيده با اهدافي بلند و خالصانه. اما آن روزها هيچ کس از احمدي‌نژاد نپرسيد که منظورش از دولت رجايي چيست. دولت رجايي، دولتي بود با عمري چند ماهه، در کشوري که که هنوز از زير فشارهاي ناشي از انقلابي نوپا کمر راست نکرده بود؛ کشوري  درگير جنگ که انواع و اقسام تحريم‌هاي بين‌المللي را تحمل مي‌کرد. چنين دولتي چه کار مي‌توانست بکند؟ چه طرح زيرساختي‌اي را مي‌توانست پياده کند جز مسکن‌هايي که اين پيکر زخمي و خسته را دمي چند سرپا نگاه دارد؟ دولت رجايي براي حکومت­داري ايران امروز چه الگويي مي‌توانست داشته باشد؟ ايراني که امروز بدون شک يکي از قدرت‌هاي خاورميانه محسوب مي‌شود؛ ايراني که تکنولوژي هسته‌اي دارد؛ ايراني که عضو ناظر WTO شده است. چيزي که بيش از بيست سال براي به دست آوردن آن تلاش کرده است. چيزي که بدون شک نشانه پذيرفته شدن ايران به عنوان يک حکومت رسمي و غير قابل انکار از سوي جامعه جهاني است. و هزار و يک جور تفاوت ديگر که ايران امروز را از ايران سال‌هاي 60-61 متمايز مي‌کند. در شرايط امروزي و با جايگاه ويژه‌اي که ايران امروز دارد، محقق کردن دولت رجايي (با همان سطح زندگي، با همان اوضاع اقتصادي و...) که کار شاقي نيست. احمدي‌نژاد و بنيادگراياني که به قول دوستي، از يک سو سجاده پدر را در کنار داشتند و از سوي ديگر چشم به سودهاي سرشار برادر بازاري، با اين تز به ميدان آمدند که نان را بر همه بخشکانيم تا هم سجاده پدر را داشته باشيم و هم سود سرشار برادر بازاري جاييمان را نسوزاتد. هر چه داد زدند و داد زديم که عدالت احمدي‌نژاد، توزيع عادلانه فقر است، انگار همه «ياسيني» بود که «به گوش خر» خوانده مي‌شد

از سويي سرخوردگي خيل کثيري از هواداران خاتمي که يا به دليل نرسيدن به مطالبات خود از بانيان اصلاحات ناراضي بودند و يا به کلي از اصلاح اين مملکت قطع اميد کرده بودند، بيش از پيش باعث شد که سرنوشت انتخابات به دست توده رقم بخورد. به دست گرسنه ملتي ناآگاه که براي چيزي مثل آزادي مطبوعات به هيچ عنوان وقعي نمي‌نهد. همين که روزنامه‌اي باشد تا دور سبزي اش بپيچد، او را کفايت مي‌کند. آدم‌هايي مثل آن کارگري که (قبل از دور اول انتخابات) مي‌گفت: «ماهي 70 تومان دارم. 50 تومان هم کروبي بدهد برايم بس است»

۵. هاشمي راي نياورد و نشد که بار ديگر در هم شکستن اعتلافي اين چنين را پس از پيروزي تجربه کنيم. آري. احمدي‌نژاد راي آورد. تجربه‌اي که هيچ کس نمي‌دانست به کجا خواهد انجاميد. مشارکت ترجيح داد سکوت کند. سکوتي که خود آن را «مهلت يک ساله به احمدي‌نژاد» ‌ناميد و ديگران «شوک پس از ضربه مهلک انتخابات» به هر روي، احمدي‌نژاد زمام امور را در دست گرفت و به راستي همه را بهت زده کرد. حتي در بدبينانه‌ترين حالت هم به ذهن کسي نمي‌رسيد که احمدي‌نژاد در اين زمان کم بتواند اين گونه همه چيز را به گند بکشد. احمدي‌نژاد با شعار جنگ براي دنيا و گرسنگي براي ايران شروع به کار کرد. در حالي که چندين سال در خصوص پرونده هسته‌اي، دست جهانيان را در حنا گذاشته بوديم و واقعا اين سوال مطرح بود که «بالاخره ايران فن‌آوري هسته‌اي را چه کار مي‌خواهد بکند» که «ايران قصد دست يابي به سلاح هسته‌اي را دارد يا نه» ؛ اقدامات عجولانه و نطق‌هاي احساسي دولت جديد در عرض کمتر از يک سال جامعه جهاني را به يقين رساند که ايران حامی تروريزم است و آمريکا در قرار دادن ايران جزو «محور شرارت» اغراق نکرده بود. همه کشورها (جز روسيه که هيچ وقت از گل‌آلود بودن آب بدش نيامده است)  با آمريکا يکصدا شدند. رييس‌جمهوري که در سخنراني‌اش، به آمريکا اولتيماتوم مي‌دهد که اگر فلان و بهمان شود، «ما در استفاده صلح‌آميزمان از انرژي هسته‌اي تجديد نظر خواهيم کرد» - آن هم در شرايطي که همه از ايران براي صلح‌آميز بودن فعاليت‌هاي هسته‌اي‌اش تضمين مي‌خواهند-  تجديد نظر در استفاده صلح‌آميز، چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ ايرادي که در زمان دولت خاتمي بر جمهوري‌اسلامي مي­گرفتند اين بود که از يک طرف رييس‌جمهور طرح گفتگوي تمدن‌ها را مطرح مي‌کند و از سوي ديگر رهبر در 31 شهريور هر سال، از رژه موشک‌هايي که روي نوک آن نوشته شده «مرگ بر آمريکا» سان مي‌بيند. و الان که رييس‌جمهور از رهبر هم جلو زده، ديگر چه جاي شبهه باقي مي‌ماند؟

آقاي احمدي‌نژاد هنوز در تفکرات کودکانه‌اش، خود را دن‌کيشوتي مي‌داند که مي‌خواهد هر جور که شده ايران را به حقش برساند. هنوز متوجه اين نکته ريز و مهم نشده که مي‌توان انرژي هسته‌اي را بدون رويارويي با همه دنيا به دست آورد. مثل جوانان خامي که آرزوي جنگ را در سر مي‌پرورانند تا شهيد شوند و از خود قهرمان بسازند. انتخاب شعار «دولت رجايي» خود مصداقي ديگری است بر اينکه احمدي‌نژاد خيلي دوست دارد قهرمان شود. حالا به هر قيمت و به ازاي پرداخت هر هزينه‌اي که شده، مانند هزينه‌ سرسام‌آور مذاکرات هسته‌اي و باج‌هاي بي‌حسابي که تحت عناوين مختلف براي يارکشي در دنيا پرداخت مي‌شود. (بگذاريد گريزي بزنم و پرانتزي باز کنم پيرامون مفهوم شهادت در ايران. زندگي‌نامه شهيدي را مي‌خواندم. سرشار از عشق به خانواده. سرشار از عشق به زندگي. عشق به زيستن. با دنيايي اميد و آرزو حتي در واپسين لحظاتش. ولي باز هم سربلند، مرگ را در پاي عظمت خود به رقص درآورد. ولي امروز انگار شهادت ميان‌بري است براي رسيدن به بهشت. و براي ما ايراني‌ها که اصولا ترجيح مي‌دهيم همه چيز را دور بزنيم و از بي دردسرترين راه به هدف برسيم، چه راهي بهتر از شهادت؟ اينکه آدم شهامت خوب مردن را داشته باشد بسيار ارزشمند است ولي اين نکته را از ياد نبريم که براي کسي که شهامت خوب مردن را دارد، بد زيستن بزرگ‌ترين ايثار است)

آقاي احمدي‌نژاد از آن دسته آدم‌هايي است که از تهاجم بدش مي‌آيد ولي دفاع را از منطقه هجده قدم حريف شروع مي‌کند. بعضي وقت‌ها هم فکر مي‌کند که اگر مدام توپ را به اوت بياندازد، حريف يادش مي‌رود گل بزند. سخنراني ايشان پيرامون هولوکاست و پس از آن هم بزرگنمايي کورکورانه کاريکاتورهاي دانمارکي از اين دست‌اند. گويا مي‌خواست افکار جهاني را از تمرکز روي پرونده هسته‌اي ايران باز دارد (کاري اين بار با حمايت همه جانبه و بي سابقه از حزب‌الله مي‌کند) ولي غافل از اينکه اثرات سوء کارهايش بلافاصله به خودش برگشت داده شد. بحران ملي‌اي که به خاطر کاريکاتور يک سوسک، در تبريز به وجود آمد. بحراني که به وضوح دست گروه‌هاي پان‌ترکيست و ديگر گروه‌هاي متخاصم در آن ديده مي‌شد. بحراني که به شدت بوي تلافي مي داد

از اطناب بحث پرهيز مي‌کنم. بر هيچ کس پوشيده نيست که لازمه رشد يک کشور در حال توسعه، سرمايه‌گذاري خارجي است و سرمايه‌گذاري خارجي بيش از هر چيز امنيت وثبات مي‌خواهد و روابط دوستانه با کشورهاي جهان. در اين يک ساله چنان اين پارامترها به اضمحلال دچار شده‌اند که ديگر آگهي‌هاي معروف استخدام عسلويه که مي‌نوشت : «استخدام در هر رشته‌اي و در هر مقطعي» به رويا پيوسته است

در مسايل داخلي هم اوضاع از اين بهتر نيست. وعده‌هايي که مطابق انتظار برخی به هيچ کدامشان جامه عمل پوشانده نشده است. وعده‌هايي از قبيل چند برابر شدن قدرت خريد معلمان که اخيرا گويا به 30 يا 40 درصد تقليل پيدا کرده است. بازار بورسي که ديگر عملا تعطيل شده است. تعرفه واردات گوشي موبايل به بهانه حمايت از توليدکنندگاه داخلي (که معلوم نيست کجايند) چند برابر ‌شده  در عوض تعرفه واردات فولاد (علي‌رغم وجود اين همه کارخانه فولادي که فقط خاک مي‌خورند) کاهش يافته است. گویا صنعت فولاد که از مشخصه‌هاي توسعه يافتگي يک کشور است، در ايران نفس‌هاي آخر را می­کشد

از سفرهاي استاني رييس‌جمهور بگويم. رييس‌جمهوري که شهر به شهر مي‌گردد و دستور ترميم آسفالت خيابان‌ها را صادر مي‌کند. از آسفالت خيابان تا رييس‌جمهور، چند رده اداري فاصله هست که بايد همه مگس بپرانند و رييس‌جمهور بيايد خيابان‌ها را آسفالت کند. مديريت از بالا، مديريت بدون رعايت سلسله مراتب اداري، مديريت مستقيم ريز و درشت امور چيزي است که شايد در مدينه 1400 سال پيش جواب می­داد اما در سيستم اداري در هم تنيده امروز جز سردرگمي و واماندن و نصفه کاره رها شدن همه چيز، حاصلي ندارد.

اين‌ها همه فقط مثال‌هايي بود. که براي وصف شيرين‌کاري‌هاي آقاي احمدي‌نژاد صد دفتر هم کفايت نمي‌کند. شيرين‌کاري‌هايي از قبيل صفر کردن صندوق ذخيره ارزي آن هم با نفت بشکه‌اي 70 دلار که از کارهاي منحصر به فرد ايشان است

۶. فقط اميدوارم که ملت ايران براي يک بار هم که شده از خواب خرگوشي بيدار شود و فرق بين واقعيت و شانتاژهاي خبري گسترده را دريابد و احمدي‌نژاد اولين رييس‌جمهور زنده‌اي باشد که فقط يکبار طعم پيروزي در انتخابات رياست جمهوري را مي‌چشد

و به هر حال اينکه

زندگي مي‌گويد: «ولي بايد زيست»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:50  توسط محسن  | 

چند روز نبودم. در حال فرار بودم از این گنداب. و وقتی آمدم خبر مثل پتک بر سرم کوبید. اکبر محمدی مرد. این چند سطر را به احترام او سفید می گذارم

 

 

 

 

 

 

 

اینجا نه جای ماندن است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 8:41  توسط محسن  | 

اسمش امین است. افسار خرش را در دست گرفته و سوت زنان، لب رودخانه می آید تا آبش دهد. کلاس چهارم ابتدایی

 وقتی از او می پرسم می خواهد در آینده چه کاره شود، می گوید: "دوچرخه سوار"

-       دوچرخه سواری که شغل نیست

-       یعنی چی؟

-       چی یعنی چی؟

-       شغل؟

-       یعنی چیزی که باهاش پول دربیاری

کمی فکر می کند و ناگهان انگار جرقه ای در ذهنش زده باشد، می گوید: "مُرُم شهرداری"

-       دکتر؟ مهندس؟

می خندد.

می گوید: "حج آقا ای کیفت (بخوانید کوله پشتی) چنده؟

-       پنجاه تومن

-       پنجاه تکی؟

-       پنجاه هزار

-       پولداری؟

می خندم

-       بابات تو شهرداریه؟

چیزی نمی گویم. در سکوت نگاهش می کنم. لبهایش می جنبد. انگار با من صحبت می کند. ولی من صدایش را نمی شنوم

 می رود. و من در جیب هایم به جستجوی آخرین نخ سیگار.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 8:22  توسط محسن  | 

من به دنبال فضایی می گردم

سر کوهی

دل صحرایی

لب بامی،

تا در آنجا نفسی تازه کنم...

من به تنگ آمده ام از همه چیز

من دچار خفقانم

خفقان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:48  توسط محسن  | 

وزیر آموزش و پرورش:

"مدیران آموزش و پرورش باید التزام عملی به رییس جمهور داشته باشند"

- این هم یکی دیگه:

مجلسی ها می گن که در مورد طرح پیشنهادی وزارت آموزش و پرورش مشکل جدی نداریم. دولتی ها هم می گن که با مجلس کاملا هماهنگیم. ولی نمی دونم این روزها چرا هر کی از پشت در مجلس رد می شه، مدام اسم "خاله و عمه" نماینده ها به گوش می رسه. البته معلومه که هنوز مشکل جدی بوجود نیومده ولی به زودی باید منتظر شنیدن اسم "خواهر و مادر" نماینده ها از پشت درهای بسته باشیم.

- خدا خودش رحم کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:22  توسط محسن  |