تا حالا شده احساس کنی که توی یک کشتی طوفان زده گیر کردی؟ موج ها تو رو به هر طرفی می برن و در عین حال به هیچ طرفی نمی ری. حالا بعدش رو تصور کن. وقتی که به ساحل نجات رسیدی و کنار ساحل رو به آفتاب دراز کشیدی. طوفان تموم شده و آفتاب داره تک تک سلول های بدنت رو نوازش می کنه. خیلی احساس لذت بخشی داری. به هیچ چیزی فکر نمی کنی، جز طوفانی که تموم شد.
ولی بذار راستش رو بگم. این احساسی که من هیچ وقت درکش نکردم. هیچ وقت نتونستم به ساحل نجات برسم. همچنان توی طوفان غوطه ورم. ولی دیگه عذاب نمی کشم. چند وقت پیش دوستی برام نوشته بود که "بذار این چاقو اون قدر زخم بزنه تا کند بشه. تا دیگه نتونه زخمیت کنه". چاقو کند نشد. ولی دیگه نمی تونه زخمیم کنه. دیگه جای سالمی نمونده که بخواد بهش زخم بزنه. می دونی؟ من طوفان رو پذیرفتم. به عنوان جزء لاینفک زندگی. و ایمان آوردم که دیگه تنها زمانی می تونم به آرامش برسم که مرده باشم. به وحشت ایمان آوردم. به تلاطم و سقوط و سقوط و سقوط، ایمان آوردم.
نمی دونم تا حالا این احساس رو تجربه کردی یا نه. ولی من می خوام توی طوفان زندگی کنم. می خوام توی طوفان بخندم. واحد پاس کنم. نمی دونم. شاید تصمیم بگیرم که عاشق شم. نمی دونم. فقط این که دیگه انتظار نمی کشم. انتظار تموم شدن طوفان رو. مثل این که زندگیم به طوفان بسته شده. اگه طوفان نباشه، من هم دیگه نیستم. هیچ چیزی عوض نشده. هنوز هم درد و تلاطم و سرگردانی و خفگی همون جور که قبلا بود، هستن و شاید حتی بدتر. ولی دیگه انتظار نیست. آخه من فکر می کنم که انتظار بدترین تجربه ای که هر آدمی می تونه داشته باشه.
سلام
نمی دونم چندمین بار که وبلاگ جدید باز می کنم و با خودم می گم که چه فایده از نوشتن و می بندمش. اما امان از این نوشتن. از اعتیاد بدتره. دلم تنگ شده. برا اون وقت هایی که قلم رو دستم می گرفتم و خیلی راحت با رقص قلم روی کاغذ متن کامل می شد. از موقعی که خواستم حرفه ای بنویسم و متنم از روی اصول و اسلوب باشه مثل اون کلاغی که می خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره و... حالا نه اونم و نه این. ولی باز می خوام بنویسم. بنویسم و بنویسم و بنویسم...