تبليغاتX
شرنگ
شبانه های تنهای شب
خاتمی چند روز پیش گفته بود که:

"اگر رئیس جمهور بودم، عاملان سقوط هواپیمای خبرنگاران را معرفی می کردم."

همگی خوب به خاطر داریم که جناب آقای خاتمی، اصولا تبحر خاصی در معرفی کردن "عاملان" دارند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 19:10  توسط محسن  | 

بارون داره یک نفس می باره.

 چند وقت پیش تو وبلاگ یکی از بچه ها خوندم که نوشته بود: "باران می بارد و من تو را دوست دارم. نازی جان!"

ولی من می خوام فردا برم کوه و سر قله وایستم و فریاد بزنم:

"آی آدم های لعنتی! باران می بارد و من یک روز همه شما را دوست خواهم داشت."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 13:44  توسط محسن  | 

ایران. تهران. راهپیمایی. تریبون. آزادی بیان. آزادی عقیده. هلوکاست. توهین. حرمت. تضاد. تضاد. تضاد.

دانمارک. کاریکاتور. روزنامه. آزادی بیان. آزادی عقیده. تضاد.  پیامبر. توهین. حرمت.

ایران. تهران. سفارت. دانمارک. آتش. ۱۳ آبان. لانه جاسوسی. تسخیر. راهپیمایی. توهین. توهین. توهین. حرمت.

ایران. مشهد. وبلاگ. دانشجو. متن. آزادی بیان. آزادی عقیده. کمیته ناظر. کمیته انضباطی. تعلیق. تضاد. بازداشت. شکنجه. دادگاه. حبس. شکنجه. شکنجه. شکنجه. تضاد. تضاد. تضاد. توهین. حرمت.

ایران. تهران. انرژی هسته ای. حق مسلم. صلح آمیز. شهاب ۳. مرگ بر ۱. مرگ بر ۲. مرگ بر ۳. ... . تضاد. تضاد. تضاد.

ایران. مشهد. وبلاگ. دانشجو. متن. آزادی بیان. آزادی عقیده. کمیته ناظر. کمیته انضباطی. تعلیق. تضاد. بازداشت. شکنجه. دادگاه. حبس. شکنجه. شکنجه. شکنجه. تضاد. تضاد. تضاد. توهین. حرمت.

ایران. مشهد. دختر. دانشجو. بی حجابی. کمیته انضباطی. تعلیق. تعلیق. تعلیق. توهین. حرمت.

داشجو. گاو. توهین. دانشجو. خر. توهین. دانشجو. نفهم. توهین. توهین. توهین. توهین. حرمت.

ایران. مشهد. ترافیک. دود. بوق. صدای "حسین. حسین". اشک. اشک. سیگار. اشک. سیگار. تنها. خفگی. خفگی. خفگی.

توهین. حرمت. توهین. حرمت. توهین. حرمت.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:2  توسط محسن  | 

شجریان می خواند:

"در دل و جان خانه کردی عاقبت

هردو را ویرانه کردی عاقبت"

"بوف کور" صادق را کناری می گذارم و سیگارم را می گیرانم. چشمم، دستم، قلبم و روحم در برابر این شعر وامی ماند. کم می آورد. دیگر نمی توانم بخوانم. تنها کاری که می شود کرد همان گیراندن سیگار است و "شقشقیه" ای که روی کاغذ "فترت" می شود.

"در این جور مواقع هر کس به یک عادت قوی زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می شود."

و من سیگارم را می کشم و می نویسم. همان طور که عزیزی می گفت، در سکوتم فریاد می زنم و آنچه را که نمی توانم بنویسم، در لفاف کلماتی که می توانم بنویسم، می پوشانم و برای خودم ثبتشان می کنم.

در شیب تند دره ای عمیق در حال سقوطم. با حالت لختی و سبکی ای که در تصور هیچ جنبنده ای نمی گنجد.نه به بی نهایتی عمقی که در آن پیش می روم، می اندیشم و نه هیچ تمایلی به اندیشدن در مورد مردمانی که آن بالا، مورچه وار، در هم می لولند، دارم. و تنها، حواسم به آتش سیگارم است که با هر پک، همچون ستاره ای در دل این تاریکی که بر روح و جانم سایه انداخته است، نورافشانی می کند. سیگار. این تنها واژه از دفتر واژگان هستی که در هجوم غریب و وحشیانه کلمات، آشنا می زند. تنها واژه از دفتر واژگان هستی که توانسته ام با آن ارتباط برقرار کنم. نه مثل واژگان نامحرم دیگر که دست یازیدن به آنها همچون چنگ انداختن در ریشه بی ریشه تک بوته های مسیر سقوط، برای جلوگیری از سقوط، بیخود و بچه گانه است.

می اندیشم. به آن دوره گرد کتاب "برادر کشی" که داروی هر دردی را داشت. داروهایی که در توبره هیچ عطاری پیدا نمی شد. و شهر به شهر و ده به ده دور می گشت و همان مردم مورچه وار، دورش جمع می شدند و تمنای شفای خود را بوسه بر گاری دوره گرد می زدند. هر چه فکر کردم، در این بازیچه اثیر، هیچ نقشی برای خودم نیافتم جز خر دوره گرد. خری که سال هاست، ساکت و آرام و سر به زیر، گاری شفا را به دنبال خود می کشد و هیچ درمانی بر درد خود نمی یابد، جز سکوت.

سکوت و سکوت و سکوت.

"این چه استغناست یارب وین چه قادر حاکمست

کاین همه زحم نهان هست مجال آه نیست."

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:18  توسط محسن  | 

من اینجا سخت دلتنگم

از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:7  توسط محسن  | 

دیروز حدود ۶۰-۷۰ نفر از دانشجوهای دانشگاه فردوسی درب دانشکده تربیت بدنی تحصن کرده بودند. در اعتراض به تصمیم اخیر شورای فرهنگی دانشگاه که پیرو آن تریای این دانشکده را به دو قسمت خواهران و برادران تقسیم کرده اند. حتی روی صندلی های محوطه دانشکده هم با رنگ نوشته اند: "ویژه خواهران" و "ویژه برادران".

البته تحصن مثل همیشه به نتیجه خاصی نرسید. چند ساعت علافی و بعد یک بیانیه و "یار دبستانی" و قول مسئولان برگزاری تحصن مبنی بر پیگیری کار. حتی مسئول امور عمومی دانشکده هم زحمت آمدن به محل تحصن را به خودشان  نداد. و انتظاماتی که می گفت: "چه خبره در تریا جمع شدید. قرار به ما کیک و ساندیس بدین؟"

واقعا باید از خود پرسید که ایراد کار از کجاست. شاید این تصمیم در ابتدا زیاد مهم نباشد. اما اندیشه ای که پشت این کار خوابیده است، واقعا وحشتناک است. این که عده ای تفاوت بارزی که بین انسان و حیوان وجود دارد را نمی بینند. این که دانشجویان را به مثابه حیوانی تصور می کنند که در دشت و دمن برای خودش می چرد و اگر جنس مخالفی را دید، بدون هیچ درنگی تحریک می شود و... این که اینها نمی توانند اوج ماورایی روابط انسان را درک کنند. که روابط انسانی را تنها مبتنی بر شهوت می دانند. سال هاست که به زن به عنوان موجودی که می پزد و می روبد و می خورد و... می نگرند. مادرانی که آفریده شده اند، فقط برای اینکه مرد را به معراج برسانند. و عاجز از درک این نکته که معراج (با هر تعریفی که بخواهیم برایش بیاوریم) برای بشریت است و نه تنها برای مرد. البته شاید هم زیاد عاجز از درک این نکات نباشند. بر هیچ کس پوشیده نیست که اعمالی این چنین، لازمه میزداری مدیریتی است. خودشیرینی هایی که به پاس نعمت لایزال مدیریت، باید انجام دهند.  

و از سوی دیگر دانشجویان. دانشجویانی که به راحتی از کنار چنین توهینی می گذرند و بعضا لبخندی را نیز تقدیم جمع تحصن کننده می کنند. به راستی ما را چه شده است که به این راحتی اجازه می دهیم که به شعورمان و به انسانیتمان توهین شود. شاید لازم باشد که همه ما کمی در این مساله غور کنیم که چه هستیم و چه حدود و حقوقی داریم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:29  توسط محسن  |