صف طويل دانشجويان پلاکارد به دستي که به رديف کنار ديوار آمفيتئاتر مجتمع کانونهاي فرهنگي-هنري به انتظار زاهدي، وزير علوم- تحقيقات و فنآوري، ايستادهاند به چشم ميخورد.
«کميته انضباطي
ديروز.
امروز!
فردا؟»
«آپارتايد جنسي ممنوع»
«شهادت = فرهنگ
سوء استفاده از مقدسات تا کي؟!!»
«مرد علمي سال $ 250»
«NO»
«فیلترینگ سایت ها را خاتمه دهید
ما قیم نمی خواهیم»
...
و پلاکارد سفيدي که خودکاري از آن آويخته شده بود.
مشهد. ۲۳ فروردين ماه. ساعت 14. وزير آمد. اما نه مثل «معين» که حتي جرات نکرد به دانشجويان پلاکارد به دست نگاه کند. وزير آمد. و آماده آمد. گويا ديگر ديدن چنين صحنههايي برايش تازگي نداشت. و تريبوني که از قبل در جايگاه حضار تعبيه شده بود، گوياي اين مطلب. گفت بگوئيد و گفتند. از هر دري گفتند. گفتههايي که گاهي با تشويق دانشجويان همراه ميشد و گاهي همان دانشجويان با سر و صدا، گوينده را به سکوت امر ميکردند. گويا حتي در بين قشر دانشجو هم هنوز خبري از شعور سياسي و فهم شنيدن نيست.
يکي از دانشجويان از تاثير معدل در پذيرش دانشجويان ارشد گفت و از اين که نمرههاي اساتيد در مواردي ناعادلانه است و تاثير منفي اين امر در رشد روند نمره محوري.
ديگري از عدم تطابق دانشگاه و جامعه گفت و اين که امروزه دانشگاه بر خلاف اين که بايد يک فرصت و يک امتياز محسوب شود، تبديل به يک معضل و يک چالش شده است.
دانشجويي مستقيم انگشت اشاره را به سمت وزير گرفت و از طرح وزير مبني بر تشکيل ISI اسلامي گفت. از نمايه کردن مجلات علمي و از اين که نمايه کردن مجلات علمي پشتوانه تجربي و علمي ميخواهد. اما نه تجهيزات آزمايشگاهي مناسبي هست و نه استادي. استاداني که بود و نبودشان يکي است و تنها فايدهشان معرفي کردن مرجع.
از بند 10 مجوز فعاليت و ممنوعيت حضور غير دانشگاهيان در برنامههاي دانشجويي سخن رفت و ملغي شدن عملي تعامل دانشگاه و جامعه، توسط اين بند.
از افزايش سرسامآور ظرفيتها سخن رفت:
«مگر مملکت چند تا بنا ميخواهد.»
دانشجويي برخاست و با اين مقدمه که: «من نه سياسي هستم و نه چيزي از سياست سرم ميشود.»، از صحنه زشت ضرب شتم دانشجويان دانشگاه صنعتي شريفُ، بهترين دانشگاه کشور، توسط غير دانشجويان شکايت کرد.
کم کم صحبت به کميته انضباطي کشيده شد.
از دختري که به خاطر بد حجابی، يک ترم محروم از تحصيل شده بود.
دختري که نامه احضاريه به کميته انضباطي را در دستش گرفته بود و موارد اتهامي را ميخواند:
«4. رفتن به مکانهاي خلاف (کافي شاپ). (خب اگر کافي شاپ مکان خلاف محسوب ميشود، پس چرا در حکومت اسلامي به آن مجوز کار داده ميشود.)
5. شما در فلان روز با فلان پسر ديده شدهايد. (باز هم ديده ميشوم. من آدمم. حتما کاري داشتهام که با فلان پسر ديده شدهام.)»
ياد حرف يکي از دوستان افتادم که ميگفت: «اسلام ناب را اينها ميفهمند. از نظر اينها، محمد هم اسلام ناب را نميداند و در دين بدعت آورده است!»
هر چه صحبتها گزندهتر ميشد، وزير بيشتر يادش ميآمد که ضيق وقت دارد. تا جايي که سر و صداي يکي از دانشجويان درآمد:
«ميخواهيم دو کلمه حرف بزنيم. اين همه ناز و منت ديگه براي چيه؟»
يکي از دانشجويان که به دليل ضعف مديريتي مراسم، مجري سرخود شده بود و از وسط سالن برنامه را هدايت ميکرد، از وزير خواست که 4 نفر ديگر به نمايندگي از
-دانشجويان دکتري
-فعالين فرهنگي
-پلاکارد به دستها
-و طيف علامه انجمن اسلامي
صحبت کنند. و جالب، اصرار خاص جناب وزير بود بر اينکه:
«نه. وقت نداريم. از دانشجويان دکتري هم يکي صحبت کند. بس است.»
گويا در اين جمع، دانشجويان دکتري از همه بي دردسر تر بودند.
بالاخره اصرار دانشجويان وزير را مجاب کرد.
يکي از اعضاء کانون موسيقي از «عمله بودن» فعالين فرهنگي گفت و نقل قولي از يکي از مسئولين که:
«موسيقياي از نظر ما مجاز است که بشود آن را در صحن حرم پخش کرد.»
و دست آخر هم نوبت به نماينده پلاکارد به دستها شد.
از پليسي شدن فضاي دانشگاه گفت.
از اين که مدير در جايگاه مديريتي، بايد مديريت کند، نه اين که تمام سعياش در برآورده کردن مطالبات حزبي و سياسي باشد.
«در چهار چوب عدالتمحوري خودتون، آزادي بيان را که حق طبيعي (نه مسلم!) ماست، به رسميت بشناسيد.»
اشاره کرد به انتخابات انجمن اسلامي.
اشاره کرد به سيستم غلط مديريت از بالا به پايين. که حتي رئيس دانشکدهاي وقتي ميخواهد ميزي براي فروش نشريهاي در اختيار دانشجو بگذارد، با مديريت فرهنگي تماس ميگيرد و از او کسب تکليف ميکند.
«نوچه پروري»
بيان اين درخواست که حق داشتن تريبون چه براي دانشجويان موافق حکومت، چه براي اپوزسيون مذهبي و يا حتي غير مذهبي محترم شمرده شود.
و در آخر اين که:
«از نظر ما شهادت يک فرهنگ و شهيد نماد هويت جامعه است...
پدر آدم عزيز است. اما کسي پدرش را در حياط خانهاش دفن نميکند...
مگر دولتهاي قبلي که اين کار را نميکردند، غير اسلامي بودند. حرمت شهيد به ادامه دادن راه آنان است. نه ...»
و ابراز شکايت از مسئولين که عليرغم آگاهي بر تشنجآميز بودن چنين حرکتي، به آن مبادرت ورزيدهاند و باعث هتک حرمت «شهيد» شدهاند.
خلاصه.
وزير مشغول صحبت شد. در برخي موارد به تکرار سوالها، به عنوان جواب بسنده کرد. در مواردي رهنمودهايي براي مسئولين دانشگاه (که از حضار ميتوان به دکتر عاشوري رياست دانشگاه، دکتر داوري معاونت دانشجويي و دکتر سيد موسوي مديريت امور فرهنگي و فوق برنامه دانشگاه اشاره کرد.) و در ساير موارد هم، يک دو جين وعده و وعيد. و تمام.
از سالن بيرون آمدم. در حالي که با خودم فکر ميکردم:
«خب. داد و قالهاي امروز هم روي آن همه داد و قالي که تا حالا کردهايم. وعدههاي امروز هم روي آن همه وعده هايي که تا حالا شنيدهايم. اين نيز بگذرد. ياد صحبت دوستي افتادم که قبل از شروع جلسه ميگفت: «برويم داد و بيداد کنيم که چه؟ که ابراز وجود کنيم، در حالي که نيستيم؟» در حالي که نيستيم. در حالي که به حساب نميآييم.»
...
«تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید
که فریبی، تو فریب
که دروغی، تو دروغ»
یکی از دوستان راجع به آخرین پستم (سال نو) کامنتی گذاشته بودن که بد ندونستم اگه جوابش رو اینجا بنویسوم. برای مهدي:
"اول در مورد کارگرها. این که کارگرها یه "شورای اسلامی کارگران" دارند که بیشتر از این که نماینده کارگرها باشه، بازوی اجرایی حکومته. تشکیل سندیکاها هم در ایران ممنوع است. بعدش هم این که تو فکر می کنی مسایل کارگران به من و تو مربوط نمی شه؟ فراموش نکن که کارگر، فقط حمال و باغبان و چوپان و از این دست نیست. من و تو مفت خورهای امروز و کارگران فردا هستیم. حالا بماند که "بنی آدم ..."
در مورد اون دختر. خیلی خوبه که آدم بتونه نیمه پر لیوان رو ببینه. ولی حیف که نیمه پری در کار نیست. چند قطره ناچیز که آدم باید خیلی خوش بین و خوش خیال باشه که فقط به اون ها استناد کنه. نمی گم که اون ها رو نباید دید. بلکه نباید فقط به اون ها استناد کرد. در مقابل یه دختر پسری که به هم کلیه میدن (که نمی دونم تا حالا همچین اتفاقی افتاده یا این که فقط زایده طبع شاعرانه تو است.) هزاران هزار کودکی وجود داره که به هر چیزی شباهت دارن الا کودک. صحبتم در مورد تک بچه هایی که اینجوری می میرن و من و تو اخبارش رو می شنویم، نیست. صحبتم راجع به اون چند تا نوجوونی که تو زندون اصفهان در اثر بی توجهی مسئولین و تجاوز زندانیان بزرگسال ، مردن نیست. صحبتم راجع به اون زن پاکستانی که به خاطر تخلف برادرش، کدخدای ده حکم تجاوز دسته جمعی رو براش صادر کرد نیست. نه. صحبتم راجع به هیچ کدوم از این نمونه های خاص و موردی نیست. صحبتم راجع به پدر و مادر خودم و خودته. راجع به خواهر و برادر خودم و خودته. اصلا راجع به خودم و خودته. راجع به هزاران خانواده ای که به والله نگران نون شبشون هستن. راجع به اون پیرزنی که با چند تا نوه نتیجه قد و نیم قد که باباشون مرده و ننشون هم شوهر کرده و سقف خونشون در اثر آبچکه ریخته و تموم زمستون سگی روستای فریزی چناران رو توی یه سیاه چادر گذروندنه.
خسته شدم مهدی. نمی تونم چشمام رو روی این همه واقعیت ببندم و دلم رو خوش کنم به مفاهیم انتزاعی مثل عشق و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه. نمی تونم به خودم بقبولونم که چیزهایی که هر روز با این دو تا چشمای خودم می بینم، زاییده منفی بافی منه و باید عینکم رو عوض کنم. من نمره چشمام 1.5 هستش. ولی هیچ وقت عینک نمی زنم. نه این که چند گرم فلز رو بینیم اذیتم کنه و یا نگران قیافه داغون خودم باشم. نه. من حالم از این همه رنگ ها و منظره های مصنوعی و بی حیا و چشم دریده به هم می خوره. فکر نکن که خیلی دوست دارم بدی ها رو ببینم. به خدایی که تو قبولش نداری، این جوری نیست. من هم دوست دارم نبینم. من هم دوست دارم راحت رو صندلی پارک کنار زیدم بشینم و از سیگار کشیدنم لذت ببرم. ولی هیچ وقت نتونستم.
ده ها صفحه دیگه هم می تونم برات پر کنم. ولی حیف که هم دستام خسته شد و هم سیگار لازم شدم. شاید فرصتی پیش بیاد که بیشتر حرف بزنیم."
سال نو. شب سال تحویل. جاده مزار. من و فرهاد. من و شب سکوت کویر. من و سیگار. من و انسان هایی که زیر خروارها خاک آرمیده اند. من و انسان هایی که روی خروارها خاک و زیر خروارها حماقت آرمیده اند.
باز هم سال جديد. سال نو و بهار نو. باز هم سفره های هفت سین.
اما "فاطمه" بر کدام سفره هفت سین آرمیده است. "فاطمه". دختر پنج ساله ای که پس از ضرب و شتم توسط مادر و ناپدری خود در بیمارستان جان باخت. و یک گزارش کوتاه: "مرگ در اثر ضربه مغزی. به انضمام قطع نخاع و جای سوختگی سیگار رو جای جای بدنش".
باز هم سفره های هفت سین.
اما کارگرانی که چند صد متر زیر زمین، بدون نور، بدون تهویه، بدون بیمه، با حقوق ماهانه ۷۰ هزار تومان که آن هم ۱۳ ماه است که پرداخت نشده و بدون بهره مندی از ابتدایی ترین حقوق بشری در حال جان کندن هستند، بر کدام سفره هفت سین نشسته اند.
لازم نیست زیاد اخبار را پیگیری کنید. لازم نیست زیاد چشمان تیز بینی داشته باشید. پدر هر سال شکسته تر از پارسال . مادر هر سال ساکت تر از پارسال. و دوستان. تنها مکالمه ای که این روزها بینشان رد و بدل می شود، سکوتی است که از اعماق سینه همچون آهی سرخورده، به بهانه دود سیگار به بیرون رانده می شود.
کلمات آنقدر تند تند به ذهن ملولم هجوم می آورند كه نمي توانم مرتبشان كنم. و تنها مي شود گفت:
"اين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست."
نه، اي آشنا! عشق مرده است. عشق سال هاست كه بكارتش را براي تكه ناني به زير يوغ شهوت نامردي و نامردمي برده است. عشق مرده است و من هرچه با خودم كلنجار مي روم نمی توانم بگویم:
"سال نو مبارک."
نه! با احمق ها نمي مانم.