1. ساموئل هانتینگتون در نظریه «برخورد تمدنها» جهان را به 6 تمدن مادر تقسیم میکند:
چینیها (شامل کشورهای چین و ژاپن و دیگر کشورهای حوزه خاور دور)
هندیها
ایرانیها (البته نامی که هانتینگتون در کتابش آورده، «تمدن ایرانی-اسلامی» است. ولی با پذیرش این نظرِ به جا که امروزه اسلام یعنی شیعه و شیعه یعنی ایران، ما آن را همان تمدن ایرانی میخوانیم)
«احتمالا افریقا» (از آن رو «احتمالا افریقا» که فرهنگ مردمان افریقا از یک سو زیر مجموعه هیچ کدام از این تمدنهای مادر قرار نمیگیرد و از دیگر سو قابلیت مطرح شدن به عنوان یک تمدن را هم ندارد)
تمدن ساکنان قدیمی امریکای جنوبی
و نهایتا تمدن اروپا و امریکای شمالی (اسلاو- ارتودکس)
قصدم خلاصهنویسی این کتاب نیست. کوتاه سخن این که هانگینتون در این میان، تمدن اسلاو-ارتودکس را تمدن غالب میداند که دیگر تمدنها با گذشت زمان در مقابل آن محکوم به شکستاند؛ یا در آن حل شدهاند و یا حل خواهند شد. مصداقهای روشن این ادعا را به وضوح میتوان دید. تعاملات سیاسی– اقتصادی– اجتماعی گستردهای که کشورهای حوزه خاور دور، امریکای جنوبی و هندوستان با اروپا و امریکا دارند؛ نه تعاملی از نوع دیالکتیکی سازنده در جهت ارتقا هر دو تمدن، که تقابلی در جهت حذف یکی و جایگزین شدن دیگری؛ همان سخن معروف که «جهانی سازی یعنی همه دنیا مگدونالد بخورند» روراست باشیم، افریقا هم که اصلا به حساب نمیآید
ولی استثنائی که وجود دارد و هانتینگتون هم مخصوصا به آن اشاره دارد و اصلا بحث «برخورد تمدنها» بر اساس این استثنا مطرح میشود (که اگر قرار بر حل شدن همه تمدنها در یکی بود، دیگر برخوردی به وجود نمیآمد) ایران است و تمدن ایرانی
هانتینگتون دلایل زیادی مطرح میکند که بر اساس آنها حل شدن تمدن ایرانی در تمدن اسلاو- ارتودکس غیر ممکن است. پس تنها راه باقیمانده برخورد است. حذف یکی و بقای جاودانه دیگری و جالب، پیشگویی هانتینگتون مبنی بر این که بنا بر بنیادهای استواری که تمدن ایرانی دارد، برنده این میدان ایران خواهد بود مگر اینکه جامعه غرب تدابیر خاصی بیاندیشد
2. نظریه هانتینگتون، نظریه جدیدی نیست که تا به حال کسی به آن نیاندیشیده باشد. تاثیر مستقیم کشف و شهود این حقیقت بزرگ، در تکتک وقایعنگاریهای گذشتگانمان پیرامون برخوردهای خصمانه جهان غرب با ایران به عینه دیده میشود
مثالش را از چند دهه اخیر میآوریم که ما همه شاهدان زندهای هستیم بر این واقعه. ابتدا بگویم که قصد تبلیغ برای نظام و گل و بلبل نشان دادن مملکت خراب شدهمان را ندارم. ولی وقتی کلاه خود را قاضی کنیم میبینیم که در بسیاری موارد از نظر جامعه جهانی به عنوان بدترینها شناخته شدهایم کما اینکه بدترین نیستیم (اگر چه با بهترینها هم خیلی فاصله داریم) ایران در مقایسه با کشورهای خاورمیانه، آیتمهای دموکراتیک یک حکومت مدرن را به مراتب بیشتر داراست. از بحث اصول چهارگانه لیبراسیون که پایه دموکراسی بر آن نهاده میشود گرفته تا آزادی انتخابات، آزادی بیان، حقوق اقلیتها و... فاصلههای عمیقی با کشورهای اطرافمان داریم. در کشورهای حوزه خلیج فارس اصلا دموکراسی معنایی ندارد. رسانهای وجود ندارد که بخواهد روزنامهنگاری داشته باشد (حال این روزنامه نگار آزاد باشد یا در زندان) هیچ مفهوم انسانیای برای زن تعریف نشده است که حالا این زن بخواهد حقوقش احقاق بشود یا نه. در کجای دنیا شاه و خلیفه به آن معنایی که در شیخنشینها هست، وجود دارد (با متمایز کردن اشرافیتِ صرفا تشریفاتی در کشورهایی نظیر انگلستان یا ژاپن). اشتباه نکنید، نمیخواهم با توصیف شرایطِ افراد مفلوکتر از خودمان زندگی را زیبا نشان دهم که در جواب بگویید چرا با بالاسریها مقایسه نمیکنی. حرفم چیز دیگری است. حرفم این است که داعیه داران حقوق بشر، خیلی بیشتر از آن چیزی که حقمان است با ما دشمنی و معاندت میکنند و این دلیل دارد. سازمان ملل که بهتر است آن را «سازمان اتحاد اسلاو- ارتودکس» بنامیم در خیلی از موارد، خیلی کشورهای بدتر از ما را رها کرده و هر روز به بهانهای وجهه جهانی ایران را بیشتر از دیروز تخریب میکند
و تمام اینهادلیل دارد و دلیلش همان است که هانتینگتون میگوید. تمدن ایران در تمدن غرب حل نمیشود، پس باید حذف شود
3. جای تاسف دارد که بسیاری از ما ناآگاهانه در راهی قدم میگذاریم که به جایی جز تحقق مطالبات غرب و به تبع آن حذف ما از معادلات سیاسی- جغرافیایی جهان نمیانجامد. مثال واکنش ما و بسیاری از بزرگان ما در مواجه با فرهنگ غرب مثال داستان آن خیاطی است که پادشاه لخت را به خیابان میفرستد و میگوید «احمقها لباس شاه را نمیبینند» و صدای هیچ کس هم در نمیآید. سالها وقت و عمر خود را هزینه میکنیم برای هر چه بیشتر غرق شدن در فرهنگ غربی ولی نهایتا اگر دید حقیقتجو داشته باشیم برمیگردیم سر نقطه اول و حسرت سالهای از دست رفته. دکتر بشیریه میگفت: «سی سال هگل شناسی خواندم و حالا میفهمم که سی سال عمرم را هدر دادم» بحثی که هانتینگتون هم به آن اشاره دارد و دکتر جواد طباطبائی به کمال آن را باز میکند. طباطبائی اندیشمندی که اعتقاد دارد ما ریشهها را رها کردهایم و به سطح چسبیدهایم و اصرار بر این که کلید هر قفلی در مبانی و مبادی ساختاری یک جامعه نهفته است. طباطبائی، امپراتوری هخامنشیان را با امپراتوری بلامنازع امروز امریکا مقایسه میکند و در تمام تاریخ فقط این دو امپراتوری را نماد جهان تک قطبی میداند. وی با اشاره به این نظریه که ریشه و زیرساخت هر ملتی دو بعد دارد: تمدن و معنی که قدرت زاییده تمدن است، و فرهنگ زاییده معنی، و مثل هانتینگتون همین معنی را وجه برتری تمدن ایرانی بر تمدن اسلاو- ارتودکس می داند
چرا معماری ما، موسیقی ما، هنر ما و هر آنچه که از روزگاران دور به یادگار مانده است اینقدر آرامش بخش است. طرح گنبدها، حیات مرکزی و بلندترین نقطه هر ساختمان که دقیقا در مرکز ثقل آن است، موسیقی سنتی که هر چقدر هم از آن دور باشیم باز هم گاهی عطشش را با تمام وجود حس میکنیم (مثل خدایی که شب امتحان به یادش میافتیم) روراست بگویم، هر وقت که از زمین و زمان خسته میشوم، هر وقت که دیگر رمقی برای مبارزه پیگیر در جهت مترقینمایی ندارم، کافکا و ساتر و بقیه کوفت و زهرماریها را به کناری میاندازم و پناه میبرم به «کلیدر»ی که در کنار آوای شجریان خوانده میشود
حتی اگر از نظر شیوه حکومتداری هم بخواهیم مقایسه کنیم باز هم ما جلوتر هستیم. سیستم بروکراسی که ظاهرا ابداء غرب به نظر میآید در گذشته با جزییات دقیق و کامل در ایران اجرا میشده است. از امیر راه و امیر امنیت و سایر امیرهایی که نقش همان وزرا را داشتهاند تا امیرالامرا که میشود نخست وزیر، گرفته تا سیستم قضایی پیچیدهای که بالغ بر 40 نوع دادسرای اختصاصی که همه زیر نظر قاضیالقضات بوده است و حتی همین شوراهای حل اختلاف که دیگر خیلی جدیدند هم نمونهاش را در گذشته داشتهایم که هیچ قاضیای نمیتوانسته به تنهایی حکم صادر کند و تصمیمگیریها شورایی بوده است و مثالهای دیگری از این دست که در مجال این مقال نیست
در مقابل غرب چه دارد. نمیخواهم مبادی تمدن غرب را ناچیز جلوه دهم ولی هر چه که آنها دارند، ما بهترش را داریم. همه چیز غرب انگار آدمی را وامیدارد به فریاد کشیدن، به رمیدن، انگار آدمی ماشینی است که با هر وسیلهای وادارش میکنند که تمام انرژیاش را به بیرون تخلیه کند، انرژیای که در سطح زمین پخش شود برای سیر افلاک. و در مقابل انگار همه چیز ما آدمی را دعوت میکند به جذب انرژی از محیط پیرامونش و تمرکز این انرژی، باز هم برای سیر افلاک. تمدن ایرانی همه چیزش در بازگشت به خود است و به خود رسیدن. حتی سکسش هم معنی الهی پیدا میکند (اشاره به اعتقادات مهرپرستان که سکس را وسیلهای میدانستند برای جمع نرینگی و مادینگی و در نهایت عروج به سمت ذات اقدس که ترکیبی است از این دو) اما در مقابل زندگی سرمایهداری همه تلاشش در از خود بیگانگی است. انسانهای الینه شدهای که بیشتر به ماشینهایی میمانند برای راندن این ماشین غول پیکر. همان ایرادی که مارکس از امپریالیسم میگرفت (بر خلاف تصور اکثر چپهای ما که اقتصاد را رکن اصلی مارکسیسم میدانند، درگیری اصلی مارکس با امپریالیسم دقیقا همین از خود بیگانگی و فراموش کردن نفس است که تمدن بدون پشتوانه معنایی امروز غرب بر آن دامن میزند)
4. یادآور میشوم دکترین مهندس بازرگان را که میکوشید تا «دولت» را به عنوان یک مفهوم و یک تعریف به مردم بفهماند و بفهماند که «دولت» فرق میکند با «دولتمردان» حرفم این نیست که بهبه چه کشور خوبی داریم، چه مسئولان دلسوز و باکفایتی داریم. حرف من این است که اگر میخواهیم چیزی را عوض کنیم، اگر میخواهیم چیزی را اصلاح کنیم، منطق این اصلاح را بر ارزشهای خودمان استوار کنیم. پیشرفت را از کانال معنایی و فرهنگی خودمان جستجو کنیم
پ.ن1. فرهنگ غرب «چرا» گفتن را به آدمی میآموزد. «چرا» گفتن خوب است ولی وقتی که بدون پیشداوری «چرا» گفته شود. غرب به ما «چرا» گفتن را میآموزد ولی قبل آن پیشداوری منطبق بر اهداف خودش را. نمونهاش همین تعریف تروریست و تروریزم که امروز دیگر همه جهان آن را بد میدانند و کشوری مثل ایران تمام سعیاش این است که بگوید من تروریست نیستم. در صورتی که کمی به معنایی که از این واژه برایمان ساختهاند نمیاندیشیم. وقتی سرباز آمریکایی روز روشن، با یونیفرم رسمی ارتشش و در زیر سایه پرچمش راه میافتد در ویتنام، در کزوو، در افقانستان و امروز هم در عراق آدمکشی میکند و من ایرانی که این جنایات را میبینم و از طرفی لباس ارتشم آنقدر قدرت ندارد که بتوان با آن در روز روشن انتقام گرفت، خب با پشتوانه لباس شخصیم این کار را میکنم.
پ.ن۲. عباس معروفی می گوید: «ما در درازای تاریخ مستراح داشته ایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. ... بسیار چیزها هست که ما داریم و این ها ندارند، فقط باید یاد بگیریم و قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد می گیریم»