اسمش امین است. افسار خرش را در دست گرفته و سوت زنان، لب رودخانه می آید تا آبش دهد. کلاس چهارم ابتدایی
وقتی از او می پرسم می خواهد در آینده چه کاره شود، می گوید: "دوچرخه سوار"
- دوچرخه سواری که شغل نیست
- یعنی چی؟
- چی یعنی چی؟
- شغل؟
- یعنی چیزی که باهاش پول دربیاری
کمی فکر می کند و ناگهان انگار جرقه ای در ذهنش زده باشد، می گوید: "مُرُم شهرداری"
- دکتر؟ مهندس؟
می خندد.
می گوید: "حج آقا ای کیفت (بخوانید کوله پشتی) چنده؟
- پنجاه تومن
- پنجاه تکی؟
- پنجاه هزار
- پولداری؟
می خندم
- بابات تو شهرداریه؟
چیزی نمی گویم. در سکوت نگاهش می کنم. لبهایش می جنبد. انگار با من صحبت می کند. ولی من صدایش را نمی شنوم
می رود. و من در جیب هایم به جستجوی آخرین نخ سیگار.