تبليغاتX
شرنگ - عطر خوش نفت
شبانه های تنهای شب

اسمش امین است. افسار خرش را در دست گرفته و سوت زنان، لب رودخانه می آید تا آبش دهد. کلاس چهارم ابتدایی

 وقتی از او می پرسم می خواهد در آینده چه کاره شود، می گوید: "دوچرخه سوار"

-       دوچرخه سواری که شغل نیست

-       یعنی چی؟

-       چی یعنی چی؟

-       شغل؟

-       یعنی چیزی که باهاش پول دربیاری

کمی فکر می کند و ناگهان انگار جرقه ای در ذهنش زده باشد، می گوید: "مُرُم شهرداری"

-       دکتر؟ مهندس؟

می خندد.

می گوید: "حج آقا ای کیفت (بخوانید کوله پشتی) چنده؟

-       پنجاه تومن

-       پنجاه تکی؟

-       پنجاه هزار

-       پولداری؟

می خندم

-       بابات تو شهرداریه؟

چیزی نمی گویم. در سکوت نگاهش می کنم. لبهایش می جنبد. انگار با من صحبت می کند. ولی من صدایش را نمی شنوم

 می رود. و من در جیب هایم به جستجوی آخرین نخ سیگار.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 8:22  توسط محسن  |