در جايي خواندم که تاريخ هرگز قضاوت نميکند، بلکه سينه خود را در اختيار ما ميگذارد تا آن را بشکافيم و رويدادهاي نهفته آن را بيرون بکشيم. اين ماييم که قضاوت ميکنيم
نه قصد تاريخنگاري دارم و نه قصد قضاوت درباره تاريخ. فقط ميخواهم آنچه را که از کالبد شکافي اين سينه مثله شده در چند سال اخير، بيش از همه نظرم را جلب کرده بنويسم
1. در بحثهاي دوستانه بارها دیدهام هر وقت میخواهیم هر کسي نقطه نظرات و ايدههايش را راجع به موضوعي مطرح کند، همه نطقها کوتاه و چند جملهاياند. ولي در دور بعدي که قرار است راجع به ايدههاي يکديگر اظهار نظر کنيم و صحبتهاي هم را به نقد بکشيم، حرفها به خطابههاي قرايي تبديل ميشوند که هر کدام براي خودش بحر طويلي است. ما ايرانيها آفريده شدهايم که مته به خشخاش بگذاريم، که ايراد بگيريم و بدون اينکه هيچ طرح و برنامه بهتري داشته باشيم، مثل خاله زنکها فقط غر بزنيم
2. بارها در تاريخ اين مملکت اتفاق افتاده که کسي بر مسندي نشسته و به دلايل مختلف مخالفاني داشته است. يکي جيره و مواجبش از صدقه سر اين آقا کم شده، دیگری اختلافات ايدئولوژيکي داشته و يکي اصلا با فيزيک او مشکل داشته است. به هر حال اين مخالفان دو آتشه به صرف مخالف بودنشان با او، با يکديگر احساس اخوت و يگانگي کردهاند، دست به دست هم دادهاند و هر يک از گوشهاي دادي هوا کردهاند. مخالفت با اين آقا مانند چتري، دشمنان خوني او را چند صباحي در کنار يکديگر نگاه داشته تا در زیر آن با هم آن قدر بگويند و بزنند و ببُرند که نيل به مقصود بشود ، آقا بَده برود و بگوید اين شما و اين هم افسار امور. و همیشه اينجاست که مشکل رخ مينمايد. يک عده که با يک سري شعارها و اهداف کلي و ايدهآلي مبارزهاي را شروع کرده بودند، حالا بايد کار اجرايي کنند. کار اجرايياي که ديگر با کلي گويي پيش نميرود و نياز به طرحي دقيق و با همه جزيياتش دارد. اما صحبت عمل که ميشود ديگر خبري از اغماضهای کيلويي که دوستان ما در هنگام عقد پيمان برادري ميکردند و کرور کرور لگد بر آرمانهاي خود ميزدند که اتحادشان خدشهدار نشود، نيست. هر کس میخواهد تمام جزييات کار دقيقا همان طوري پيش برود که او ميخواهد و لاغير. پيروزي ميشود توپ eight ي که با ضربه اول تمام توپهاي ديگر را روي ميز بيليارد پراکنده ميکند. دقيقا با همان سرعت. Big bang. بعدش ديگر مهم نيست که چه شده يا حداقل اينجا نميخواهم به آن بپردازم. يکي دو نفر که گردن کلفتتر بودهاند بقيه را حذف کردهاند و روز از نو و روزي از نو
اين همان اتفاقي است که آن را در مشروطه تجربه کرديم. در انقلاب اسلامي تجربه کرديم. و در دوم خرداد. مشروطه که به تاريخ پيوست. از انقلاب هم چيزي جز شنيدهها در دستم نیست. ولي دوم خرداد را خوب به خاطر دارم. دوم خرداد 76 که يک راست بود و يک چپ. يک بد بود و يک خوب. همه کساني که تا آن زمان بر مسند قدرت بودند، يکدست همگي بد و همه کارهايشان بد، و اويي که ميآمد منجي موعود. قانونمداري، عدالت، آزادي و... همه به صرف آمدن او محقق ميشد اگر ميآمد. او آمد ولي از صبح سوم خرداد کمکم فضا عوض شد. سهمخواهيها از اين پيروزي شروع شد. تازه فهميديم که چپ نه، بلکه چپها. آن هم چه همه. معلوم نبود اين همه ایدئولوگ و کارشناس و اصلاحطلب و... تا حالا کجا بودند که يکدفعه از زير عباي خاتمي سر برآوردند و همه هم مدعي. به جريانشناسي هشت ساله اصلاحات کاري ندارم. به اينکه در اين هشت ساله چه شد و بر اصلاحات چه گذشت؛ که بر خاتمي، مرد يکه ميدان، چه گذشت. به هيچ کدام اينها کاري ندارم که خود دفتري است ديگر. انگيزهام از نوشتن اين متن چيز ديگريست
3. خلاصه. رسيديم به انتخابات رياست جمهوري84. پرونده خاتمي که بالاخره خودش هم نفهميد سياه است يا سفيد، بسته شد. خاتمي هر چه که بود، ديو فولاد زره نبود که دشمنانش با ساختارهاي فکري متفاوت زير چتر دشمني با او دوباره دست اتحاد به يکديگر بدهند. خاتمي رفت و کلي کار نيمهکاره را رها کرد. کلي شعار قشنگ که هنوز خرشان ميرفت. حالا بيرقي که خاتمي برافراشته بود، نردباني شده بود که هر کس سعي ميکرد به آن چنگ اندازد و خودش را بالا بکشد. ديگر اصلاحات وسيله بود نه هدف. کسي نميگفت چه کار ميخواهم بکنم بلکه هر کدام به طريقي ميگفتند که من راه خاتمي را بهتر ادامه ميدهم. چه با زبان اشاره و چه مستقيم. خاتمي در اين هشت سال اگر هيچ چيز را اصلاح نکرد، حداقل اين يکي را اصلاح کرد که اصلاحات بد نيست، خوب است. چه بسا عدهاي کار را به جايي رساندند که از خاتمي هم اصلاحطلبتر شدند. فاشيستهايي که عمري را در انديشههاي راکد و گنديده خود غوطهور بودند و هشت سال چوب ماکياولي را لاي چرخ اصلاحات فرو میکردند، يک شبه آنارشيستهايي شدند که ميخواستند همه چيز را کنفيکون کنند. حتي به خاتمي ايراد ميگرفتند که: «آقا! شما اينقدر دم از اصلاحات ميزنيد، اين شبه در ذهن مردم بوجود آمده است که حکومت اسلامي مخالف اصلاح است. اصلا اسلام يعني اصلاح و اصلاحطلبي» حرفهايشان آدم را ياد آن حکايتي ميانداخت که روزگاري ترکها بر عليه کردها قيام ميکنند و ميريزند توي خيابان و براي اينکه کردها را خراب کنند، شعار ميدادند: «ترکها تاج به سرند- کردها ترک خرند»
۴. دور اول انتخابات برگزار شد و نتيجه چيزي بود که نصفش را هيچکس پيشبيني نميکرد. صعود هاشمي به دور دوم پذيرفته شده بود ولي فاجعه این بود که همه ميدانستند هر کس با هاشمي به دور دوم برود، رييسجمهور ميشود. هاشمي را آنقدر خراب کرده بودند که با هيچ آبي شسته نميشد. هر چند از سوی دیگر باز دشمن مشترکی پيدا شده بود و چتر برادري دوباره افراشته. جرايد پر شد از پپسيهايي که گروههاي مختلف براي هاشمي باز ميکردند. کارگزاران پروندههاي قديمي پروژههاي کيلويي سردار سازندگي را از بايگانيها درآوردند. مشارکتيها ميگفتند: «هاشمي را تبرئه نميکنيم، اما ميبخشيم» اکبر گنجي سکوت کرده بود و هاشمي با چهرهاي مظلوم مدام اظهار ندامت ميکرد و ميگفت که عوض شده است
ماجراي «ماري لوپن» و «شيراک» داشت تکرار ميشد. اما نه اينجا فرانسه بود و نه هاشمي، شيراک. مشارکتيها هاشمي را بخشيدند، اما صدها و هزاران خانوادهاي که به خاطر سياستهاي غلط اقتصادي دولت سازندگي چنان زمين خورده بودند که هرگونه اميد به بهبود شرايط زندگي در آنان خشکيده شده بود، نميتوانستند هاشمي را ببخشند. هاشمي تيشه بر ريشه زده بود. آن چنان زير ساختها را فداي رونما کرده بود که اگر دولت خاتمي (که با نفت بشکهاي 12 دلار شروع به بازپرداخت بدهيهاي خارجي کرد) نبود، وقوع فاجعه انساني مشابه کره شمالي يا سودان، اصلا دور از انتظار نبود. از طرفي هنوز خانوادههاي زيادي در روستاها بودند که از صدقه سر طرح شهيد رجايي ارتزاق ميکردند. طرحي که شهيد رجايي بر مبناي براي کشاورزان از کار افتاده مستمري تعيين نمود و وعده «دولت رجايي» از سوي احمدينژاد يادآور مردي بود که پشت تريبون سازمان ملل، کفش و جورابش را در آورد و يادگار زندانهاي ساواک را به نمايش گذاشت. مردي از مردم. مردي سختي کشيده با اهدافي بلند و خالصانه. اما آن روزها هيچ کس از احمدينژاد نپرسيد که منظورش از دولت رجايي چيست. دولت رجايي، دولتي بود با عمري چند ماهه، در کشوري که که هنوز از زير فشارهاي ناشي از انقلابي نوپا کمر راست نکرده بود؛ کشوري درگير جنگ که انواع و اقسام تحريمهاي بينالمللي را تحمل ميکرد. چنين دولتي چه کار ميتوانست بکند؟ چه طرح زيرساختياي را ميتوانست پياده کند جز مسکنهايي که اين پيکر زخمي و خسته را دمي چند سرپا نگاه دارد؟ دولت رجايي براي حکومتداري ايران امروز چه الگويي ميتوانست داشته باشد؟ ايراني که امروز بدون شک يکي از قدرتهاي خاورميانه محسوب ميشود؛ ايراني که تکنولوژي هستهاي دارد؛ ايراني که عضو ناظر WTO شده است. چيزي که بيش از بيست سال براي به دست آوردن آن تلاش کرده است. چيزي که بدون شک نشانه پذيرفته شدن ايران به عنوان يک حکومت رسمي و غير قابل انکار از سوي جامعه جهاني است. و هزار و يک جور تفاوت ديگر که ايران امروز را از ايران سالهاي 60-61 متمايز ميکند. در شرايط امروزي و با جايگاه ويژهاي که ايران امروز دارد، محقق کردن دولت رجايي (با همان سطح زندگي، با همان اوضاع اقتصادي و...) که کار شاقي نيست. احمدينژاد و بنيادگراياني که به قول دوستي، از يک سو سجاده پدر را در کنار داشتند و از سوي ديگر چشم به سودهاي سرشار برادر بازاري، با اين تز به ميدان آمدند که نان را بر همه بخشکانيم تا هم سجاده پدر را داشته باشيم و هم سود سرشار برادر بازاري جاييمان را نسوزاتد. هر چه داد زدند و داد زديم که عدالت احمدينژاد، توزيع عادلانه فقر است، انگار همه «ياسيني» بود که «به گوش خر» خوانده ميشد
از سويي سرخوردگي خيل کثيري از هواداران خاتمي که يا به دليل نرسيدن به مطالبات خود از بانيان اصلاحات ناراضي بودند و يا به کلي از اصلاح اين مملکت قطع اميد کرده بودند، بيش از پيش باعث شد که سرنوشت انتخابات به دست توده رقم بخورد. به دست گرسنه ملتي ناآگاه که براي چيزي مثل آزادي مطبوعات به هيچ عنوان وقعي نمينهد. همين که روزنامهاي باشد تا دور سبزي اش بپيچد، او را کفايت ميکند. آدمهايي مثل آن کارگري که (قبل از دور اول انتخابات) ميگفت: «ماهي 70 تومان دارم. 50 تومان هم کروبي بدهد برايم بس است»
۵. هاشمي راي نياورد و نشد که بار ديگر در هم شکستن اعتلافي اين چنين را پس از پيروزي تجربه کنيم. آري. احمدينژاد راي آورد. تجربهاي که هيچ کس نميدانست به کجا خواهد انجاميد. مشارکت ترجيح داد سکوت کند. سکوتي که خود آن را «مهلت يک ساله به احمدينژاد» ناميد و ديگران «شوک پس از ضربه مهلک انتخابات» به هر روي، احمدينژاد زمام امور را در دست گرفت و به راستي همه را بهت زده کرد. حتي در بدبينانهترين حالت هم به ذهن کسي نميرسيد که احمدينژاد در اين زمان کم بتواند اين گونه همه چيز را به گند بکشد. احمدينژاد با شعار جنگ براي دنيا و گرسنگي براي ايران شروع به کار کرد. در حالي که چندين سال در خصوص پرونده هستهاي، دست جهانيان را در حنا گذاشته بوديم و واقعا اين سوال مطرح بود که «بالاخره ايران فنآوري هستهاي را چه کار ميخواهد بکند» که «ايران قصد دست يابي به سلاح هستهاي را دارد يا نه» ؛ اقدامات عجولانه و نطقهاي احساسي دولت جديد در عرض کمتر از يک سال جامعه جهاني را به يقين رساند که ايران حامی تروريزم است و آمريکا در قرار دادن ايران جزو «محور شرارت» اغراق نکرده بود. همه کشورها (جز روسيه که هيچ وقت از گلآلود بودن آب بدش نيامده است) با آمريکا يکصدا شدند. رييسجمهوري که در سخنرانياش، به آمريکا اولتيماتوم ميدهد که اگر فلان و بهمان شود، «ما در استفاده صلحآميزمان از انرژي هستهاي تجديد نظر خواهيم کرد» - آن هم در شرايطي که همه از ايران براي صلحآميز بودن فعاليتهاي هستهاياش تضمين ميخواهند- تجديد نظر در استفاده صلحآميز، چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ ايرادي که در زمان دولت خاتمي بر جمهورياسلامي ميگرفتند اين بود که از يک طرف رييسجمهور طرح گفتگوي تمدنها را مطرح ميکند و از سوي ديگر رهبر در 31 شهريور هر سال، از رژه موشکهايي که روي نوک آن نوشته شده «مرگ بر آمريکا» سان ميبيند. و الان که رييسجمهور از رهبر هم جلو زده، ديگر چه جاي شبهه باقي ميماند؟
آقاي احمدينژاد هنوز در تفکرات کودکانهاش، خود را دنکيشوتي ميداند که ميخواهد هر جور که شده ايران را به حقش برساند. هنوز متوجه اين نکته ريز و مهم نشده که ميتوان انرژي هستهاي را بدون رويارويي با همه دنيا به دست آورد. مثل جوانان خامي که آرزوي جنگ را در سر ميپرورانند تا شهيد شوند و از خود قهرمان بسازند. انتخاب شعار «دولت رجايي» خود مصداقي ديگری است بر اينکه احمدينژاد خيلي دوست دارد قهرمان شود. حالا به هر قيمت و به ازاي پرداخت هر هزينهاي که شده، مانند هزينه سرسامآور مذاکرات هستهاي و باجهاي بيحسابي که تحت عناوين مختلف براي يارکشي در دنيا پرداخت ميشود. (بگذاريد گريزي بزنم و پرانتزي باز کنم پيرامون مفهوم شهادت در ايران. زندگينامه شهيدي را ميخواندم. سرشار از عشق به خانواده. سرشار از عشق به زندگي. عشق به زيستن. با دنيايي اميد و آرزو حتي در واپسين لحظاتش. ولي باز هم سربلند، مرگ را در پاي عظمت خود به رقص درآورد. ولي امروز انگار شهادت ميانبري است براي رسيدن به بهشت. و براي ما ايرانيها که اصولا ترجيح ميدهيم همه چيز را دور بزنيم و از بي دردسرترين راه به هدف برسيم، چه راهي بهتر از شهادت؟ اينکه آدم شهامت خوب مردن را داشته باشد بسيار ارزشمند است ولي اين نکته را از ياد نبريم که براي کسي که شهامت خوب مردن را دارد، بد زيستن بزرگترين ايثار است)
آقاي احمدينژاد از آن دسته آدمهايي است که از تهاجم بدش ميآيد ولي دفاع را از منطقه هجده قدم حريف شروع ميکند. بعضي وقتها هم فکر ميکند که اگر مدام توپ را به اوت بياندازد، حريف يادش ميرود گل بزند. سخنراني ايشان پيرامون هولوکاست و پس از آن هم بزرگنمايي کورکورانه کاريکاتورهاي دانمارکي از اين دستاند. گويا ميخواست افکار جهاني را از تمرکز روي پرونده هستهاي ايران باز دارد (کاري اين بار با حمايت همه جانبه و بي سابقه از حزبالله ميکند) ولي غافل از اينکه اثرات سوء کارهايش بلافاصله به خودش برگشت داده شد. بحران ملياي که به خاطر کاريکاتور يک سوسک، در تبريز به وجود آمد. بحراني که به وضوح دست گروههاي پانترکيست و ديگر گروههاي متخاصم در آن ديده ميشد. بحراني که به شدت بوي تلافي مي داد
از اطناب بحث پرهيز ميکنم. بر هيچ کس پوشيده نيست که لازمه رشد يک کشور در حال توسعه، سرمايهگذاري خارجي است و سرمايهگذاري خارجي بيش از هر چيز امنيت وثبات ميخواهد و روابط دوستانه با کشورهاي جهان. در اين يک ساله چنان اين پارامترها به اضمحلال دچار شدهاند که ديگر آگهيهاي معروف استخدام عسلويه که مينوشت : «استخدام در هر رشتهاي و در هر مقطعي» به رويا پيوسته است
در مسايل داخلي هم اوضاع از اين بهتر نيست. وعدههايي که مطابق انتظار برخی به هيچ کدامشان جامه عمل پوشانده نشده است. وعدههايي از قبيل چند برابر شدن قدرت خريد معلمان که اخيرا گويا به 30 يا 40 درصد تقليل پيدا کرده است. بازار بورسي که ديگر عملا تعطيل شده است. تعرفه واردات گوشي موبايل به بهانه حمايت از توليدکنندگاه داخلي (که معلوم نيست کجايند) چند برابر شده در عوض تعرفه واردات فولاد (عليرغم وجود اين همه کارخانه فولادي که فقط خاک ميخورند) کاهش يافته است. گویا صنعت فولاد که از مشخصههاي توسعه يافتگي يک کشور است، در ايران نفسهاي آخر را میکشد
از سفرهاي استاني رييسجمهور بگويم. رييسجمهوري که شهر به شهر ميگردد و دستور ترميم آسفالت خيابانها را صادر ميکند. از آسفالت خيابان تا رييسجمهور، چند رده اداري فاصله هست که بايد همه مگس بپرانند و رييسجمهور بيايد خيابانها را آسفالت کند. مديريت از بالا، مديريت بدون رعايت سلسله مراتب اداري، مديريت مستقيم ريز و درشت امور چيزي است که شايد در مدينه 1400 سال پيش جواب میداد اما در سيستم اداري در هم تنيده امروز جز سردرگمي و واماندن و نصفه کاره رها شدن همه چيز، حاصلي ندارد.
اينها همه فقط مثالهايي بود. که براي وصف شيرينکاريهاي آقاي احمدينژاد صد دفتر هم کفايت نميکند. شيرينکاريهايي از قبيل صفر کردن صندوق ذخيره ارزي آن هم با نفت بشکهاي 70 دلار که از کارهاي منحصر به فرد ايشان است
۶. فقط اميدوارم که ملت ايران براي يک بار هم که شده از خواب خرگوشي بيدار شود و فرق بين واقعيت و شانتاژهاي خبري گسترده را دريابد و احمدينژاد اولين رييسجمهور زندهاي باشد که فقط يکبار طعم پيروزي در انتخابات رياست جمهوري را ميچشد
و به هر حال اينکه
زندگي ميگويد: «ولي بايد زيست»