تبليغاتX
شرنگ - که ایران بهشت است و اقلیم عشق
شبانه های تنهای شب

قبل از پل ورودي ساري به دست راست مي‌پيچي. محله‌اي به نام ذغال‌چال. چيزي فراتر از حاشيه نشيني. چند كوچه پس كوچه تنگ با چاله چوله‌هاي گِلي را پشت سر مي‌گذاري تا امانتي بابا را به يك دوست قديمي برساني. به دنبال دري كوچك كه با ضد زنگ رنگ شده است، مي‌گردي. اما بر خلاف انتظار، آدرس به در دو لت بزرگ زرد رنگي ختم مي‌شود. در نيمه باز است. نگاهي به آدرس مي‌اندازي و نگاهي به داخل حياط. با شك و ترديد تكه سنگي برمي‌داري و بر در مي‌زني. پسر بچه‌اي تپل مپل به سمت در مي‌دود

- بفرماييد

- منزل آقا...

آدرس درست است. در را عوض كرده‌اند تا پيكاني كه چند ماه پيش با يك وام 3 ميليون توماني خريده‌اند را شب‌ها در حياط بگذارند. مادرِ خانه از اتاقكي كه با بلوكه‌هاي سيماني، نبش كوچه ساخته شده و گويا كارگاه خياطي اوست، بيرون مي‌آيد. آشنايي مي‌دهم. لپم را مي‌كشد

- بزرگ شدي آقا محسن

15 سال پيش مرا ديده. زماني كه دوچرخه كمك‌دار سوار مي‌شدم و حالا كه با ماشين من را مي‌بيند، حسابي جا مي‌خورد. حياط گِلي به تراسي ختم مي‌شود كه دو طرفش را دو ديواره 35 سانتي احاطه كرده است. گويي روزي قرار بوده بر اين ديوارها سقفي جا خوش كند ولي استطاعت مالي صاحب‌خانه اجازه اين كار را نداده است. گوشه سمت راست تراس،‌ در ضلع شمالي آن، چهار ديواري كوچكي قرار دارد كه گويا سرويس بهداشتي است. البته بعدا متوجه مي‌شوي كه از آن به عنوان حمام هم استفاده مي‌شود. كنار اين حمام، سايباني ساخته شده و زير آن سينك ظرف شويي. البته از سينك خبري نيست. صافي پلاستيكي‌اي است كه روي چهارچوبي از نبشي زنگ زده نصب شده و آبگرمكني كه در حياط است. علي‌رغم خستگي راه، از خير دوش گرفتن مي‌گذرم. تجربه دوش گرفتن در حمامي چوبي، آن هم با اين سرماي سر شب پاييزي كمي سخت به نظر مي‌رسد. دو اتاق نيم‌بند در ضلع جنوبي تراس قرار دارد. يكي آشپزخانه و ديگري، تمام آنچه كه آقا... با همسر و دو پسرش بايد در آن زندگي كند. بابا از وضع بد مالي آن‌ها گفته بود ولي با ديدن اين مثلا خانه، چنان جا مي‌خورم كه تا چند دقيقه مات و مبهوت، غرق در نظاره اطرافم مي‌شوم و غافل از پاسخ دادن به حال و احوال‌هايي كه مسلسل‌وار از سوي مادر خانه بمبارانم مي‌كند. تصميم مي‌گيرم چايي‌اي بخورم و امانتي را تحويل بدهم و بروم. ولي اصرارهاي بي‌امان ميزبان، شرمنده‌ام مي‌كند و مي‌مانم

آقا... مسافر كشي مي‌كند و براي ديدنش بايد تا آخر شب منتظر بمانم. پسر بزرگ خانه هم نقاش ساختمان است و هنوز از سر كار نيامده. چند ماهي از من كوچكتر است. ياد روزي مي‌افتم كه براي اولين بار حركت مهره‌هاي شطرنج را به من ياد داد. تنهاخاطره‌اي كه از او دارم

به بهانه تدارك ميوه و چايي از سوي ميزبان، دقايقي را در اتاق موصوف، تنها مي‌مانم. اتاقي4*3 كه كف‌پوش آن، فرش كهنه زهوار در رفته‌اي است، با كمدي كوچك در گوشه‌اي و تلويزيوني در گوشه ديگر. روي كمد، جعبه‌اي كه با كاغذ كادو پيچيده شده،‌ قرار دارد. جعبه‌اي كه كتابخانه پسر كوچك محسوب مي‌شود. با كتاب‌هاي درسي سوم راهنمايي كه تازه جلد شده است. روبرويم، روي ديوار شرقي اتاق، طاقچه‌اي با دو رديف كتاب ديده مي‌شود. جلو مي‌روم تا كتاب‌ها را بهتر ببينم. آثار ماركس و لنين از همه بيشتر به چشم مي‌زند. كتاب‌هايي از انگل، «نبرد من» هيتلر، رمان‌هايي از داستايوفسكي و تولستوي و ژيل‌بلاس، «كليدر» محمود دولت‌آبادي، مجموعه كتاب‌هاي شريعتي و مطهري و كتاب‌هايي ديگري كه اسمشان هم تا به حال به گوشم نخورده است. لحظاتي مست تماشاي كتاب‌ها، از محيط اطرافم فارغ مي‌شوم كه با صداي در اتاق به خود مي‌آيم. پسر كوچك با سيني چايي وارد اتاق مي‌شود. سيني را مي‌گذارد و تعارفي مي‌زند. شلوارش را مي‌پوشد و بيرون مي‌رود. چايي را مي‌خورم. از غيبت مادرِ خانه و سر و صدايي كه از آشپزخانه مي‌آيد و پسر كوچك كه با شلوار بيرون رفت، چيزي به ذهنم مي‌رسد. وارد آشپزخانه مي‌شوم. مادر در حال رنده كردن پياز است. هزار و يك جور سوگند و صلوات مي‌خورم كه شام خورده‌ام تا براي من به درد سر نيافتد. ولي باز هم اصرارهايم كارگر نمي‌افتد. فقر و تنگدستي، هنوز موفق نشده كه مناعت طبع اين خانواده را كور كند. عذرخواهي مي‌كند كه تنهايم گذاشته است. مي‌گويد كه تا چند دقيقه ديگر پسرش هرجا كه باشد، مي‌آيد

خلاصه. آقا... مي‌آيد. شام مختصر و آبرومندانه‌اي كه تدارك ديده شده را مي‌خوريم. زن و شوهر نگاه‌هايي را رد و بدل مي‌كنند و در نهايت آقا... مي‌گويد: «بيار. آقا محسن خوديه» بساط ترياك آماده مي‌شود. سيخ و سنجاق و پيك‌نيك. چند پك كه مي‌گيرد و خستگي كه از تنش درمي‌آيد، چانه‌اش گرم مي‌شود. از هر دري مي‌گويد. از فيلم مزخرفي كه از تلويزيون در حال پخش است. از گراني شكايت مي‌كند. از احمدي‌نژاد. صحبت به سياست و انقلاب و شاه و... كشيده مي‌شود. از هر چيزي مي‌گويد، الا خودش. چيزي كه شايد بيشتر از هر چيز ديگري مايل به شنيدنش هستم. دوست دارم از خودش بگويد. از سرنوشت پسر بچه‌اي كه تمام دوران راهنمايي و دبيرستان، همكلاس عمويم بوده. عمويي كه الان معاون شركت نفت است و تمام دوران تحصيل، به ندرت موفق به كسب نمره‌اي بيشتر از آقا... در دروس تحصيلي‌اش شد. دوست دارم از مردي بگويد كه به جرم «فكر كردن» تمام مدتي كه عمويم در دانشگاه، مشغول دوست دخترهاي چندگانه‌اش بوده، را در گوشه بازداشت‌گاه‌ها  و  زندان‌‌ها به سر برده است. از مردي كه توبه نكرد و به جرم اين كه نمي‌خواست بهشت را در آسمان‌ها جستجو كند، از هستي ساقط شد. كلاسوري مشتمل بر چيزي حدود 250-300 برگه A4 كه پشت و رو، دستنويسي شده ‌را نشانم مي‌دهد. مي‌گويد رماني است كه چند سال پيش نوشته و به دليل مشغله زياد، حتي يك بار فرصت بازخواني‌اش را پيدا نكرده است...

هنوز زنگ صدايش در گوشم است و فكر نمي‌كنم به اين زودي‌ها قادر به فراموش كردنش باشم. مطمئنم كه تا پايان دنيا بايد سياهي سايه سردي كه از آشنايي با اين خانواده، بر روحم نشسته است را به دنبال بكشم. در يك خانواده 4 نفري، سه نفر از بوق سگ شروع به سگ دو مي‌كنند، تا پسر كوچك خانواده بتواند درس بخواند و به جايي برسد. به ياد دو خانواده‌اي كه در همسايگي‌مان زندگي مي‌كنند مي‌افتم. دو خانه به فاصله 30-40 متر از يكديگر. يكي متعلق به خانواده متملكي كه دخترش به زور هزينه‌هاي هنگفتي كه از عنفوان تحصيل برايش صرف مي‌شده،‌ در دانشگاه تهران پزشكي مي‌خواند، و ديگري، خانواده‌اي با شش فرزند كه پدرشان را در كودكي از دست داده‌اند. دو دختري كه در 17-18 سالگي به خاطر فشارهاي اقتصادي مجبور به ازدواج‌هايي ناخواسته مي‌شوند و دو پسر بزرگتر كه كارگر نانوايي‌اند و فرزند پنجم كه به دانشگاه راه پيدا كرد. فرزندي كه تمام اميد خانواده است. خانواده‌اي كه چهار قرباني داد تا فرزند پنجم بتواند در دانشگاه تحصيل كند. دانشگاهي كه البته آن هم ديگر به بازار مكاره تبديل شده است. «ليسانس سه تا صد تومان»

دكتر بشيريه سر يكي از كلاس‌هايش گفته بود كه «اين مملكت را فقط با شيره خوب و بهمن كوچك مي‌شود تحمل كرد» گوشه تمام صفحات دفترچه يادداشتي كه اين خطوط را بر آن مي‌نگارم، نوشته است «كه ايران بهشت است و اقليم عشق» ريدم به اين بهشت و به اين اقليم و به اين عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:11  توسط محسن  |